مردمی که بتوان نماز جمعه شان را چهارشنبه خواند…

دسامبر 31, 2014


مردمی که بتوان نماز جمعه­شان را چهارشنبه خواند…

 

گفت­وگو با علامه شیخ علی ریاحی نبی

پیرامون نمایشنامه­ی «کرشمه­ی خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون» نوشته­ی «سیدمهدی شجاعی»

عرفان پهلوانی

من، دانشجو و هنرجوی «نصرالله قادری» بوده­ام. با احترام به نظر آنانی که ممکن است خوششان نیاید، اما من به این که نصرالله قادری استادم بوده است می­بالم… نصرالله از چند نفر که سخن می­گوید، حالش دگرگون می­شود. ادا در نمی­آورد. باید چشمانش را در آن لحظه­ها ببینی. چشم دریچه­ی روح است، دروغ نمی­گوید. یکی از آن آدم­ها سید مهدی شجاعی است. نصرالله قادری در تحلیلی فنی از نمایشنامه­ی «کرشمه­ی خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون» (ماهنامه­ی نمایش، شماره­ی ۱۶۹، مهر ۱۳۹۲، صفحه­های ۸۶-۸۷) می­نویسد: “«رفیق» مشاور معاویه خیال می­کند مردمی که به خدای واحد ایمان دارند و پایه­های حکومت بر دوش آن­هاست، اگر بفهمند که حاکمیت خلاف رویه­ی الهی عمل می­کند طغیان خواهند کرد. اما حاکمیت مطمئن است که چنین درکی در مردم وجود ندارد”. سیدمهدی شجاعی در این نمایشنامه می­نویسد: «مردمی که نماز جمعه­شان را بتوان چهارشنبه خواند، بی آن که هیچ گرد اعتراضی از گورشان برخیزد، مطمئن باش که کلماتی مثل طغیان و عصیان در قرآنشان نیست». (صفحه­ی ۲۳)

آن چه در پی می­آید دستاورد گفت­وگو با علامه شیخ علی ریاحی نبی پیرامون نمایشنامه­ی «کرشمه­ی خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون» نوشته­ی «سیدمهدی شجاعی» است. علی ریاحی را با لقب­های گوناگونی هم‌چون «علامه»، «استاد»، «حجت الاسلام و المسلمین» و … خوانده­اند. اما برای من علی ریاحی هر چه که باشد، یک روحانی دوست­داشتنی است … گفت­وگوی ما یک‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، آری، روز گرامی و پرتب­وتاب «دانشجو»، در آلاچیق باصفای حوزه­ی هنری انجام شد:

برای آغاز گفت­وگو خواهش می­کنم تحلیل آسیب­شناسانه­ی خود را از ادبیات عاشورایی و به ویژه ادبیات نمایشی عاشورایی ارایه فرمایید و نقش و جایگاه “سیدمهدی شجاعی” را در این گونه­ی ادبی تبیین کنید.

در رابطه­ی با ادبیات عاشورایی، در وهله­ی اول ترجیح می­دهم طبق معمول که عادت به تقسیم­بندی دارم، آن را به دو بخش تقسیم می‌کنم. یکی ادبیات عاشورایی است که مربوط به محتوای عاشورا می‌شود و دیگری قسمتی که مربوط به ظاهر مسایل عاشورا می­شود و هر دو این­ها قابل نقد است. یکی اهدافی است که حضرت سیدالشهدا (ع) در ماجرای عاشورا دنبال می­کردند و از لحاظ محتوا کاملا شبیه و از لحاظ فرم و شکل ممکن است تا حدی متفاوت با سایر ائمه (ع) بوده باشد. دوم وقایعی که قبل از عاشورا، ایام عاشورا و بعد از آن پیش آمد. هر دو را می­توان بررسی کرد. شما الان روی کدام یک نظر دارید؟ روی بحث ادبیاتی که به محتوا برمی­گردد یا ادبیاتی که به ظاهر برمی­گردد؟

هر دو؛ شما دارید این موضوع را از دیدگاه فقهی و دینی بررسی می­کنید، اما از دیدگاه ادبی و هنری، آرمان و مطلوب این است که فرم و ظاهر، ساختار و محتوا، در پیوندی ناگسستنی با هم قرار بگیرند و قابل تفکیک از یکدیگر نباشند.

در رابطه با محتوا و ظاهر در ماجرای عاشورا، به نظر ما بعضی از وقایع مرتبط با امام حسین (ع) و حتی وقایع مرتبط با عاشورا را داریم که این­ها هر چند مخالف با هدف حضرت سیدالشهدا (ع) نیستند، اما در راستای آن هدف هم نیستند. در اصل فقط یک اتفاق هستند. از آن طرف خیلی وقایع را می­توانیم داشته باشیم که در آن محدوده­ی زمانی حتی فاصله­ی چند سال این طرف و آن طرف­تر اتفاق نیافتاده­اند، اما کاملا به محتوای عاشورا برمی­گردند. ممکن است الان یک نفر بنشیند یک داستانی را از ذهن خودش بسازد، با فرهنگ و در فضای سال ۲۰۱۴ هم بسازد، اما کاملا از لحاظ محتوایی یک فرهنگ عاشورایی به حساب بیاید. از آن طرف ممکن است یک داستانی را که مربوط به حضرت سیدالشهدا (ع) است، ولو (حتی) معتبر هم باشد، را بردارد و نمایشی کند، اما از لحاظ محتوا عاشورایی به حساب نیاید. مخالف عاشورا نیست، اما ممتنع است. امکان هر دوی این اتفاق­ها هست. البته خیلی وقت­ها هم این­ها با هم هماهنگ است. یعنی ما نمایشنامه­هایی می­توانیم داشته باشیم، یا ادبیاتی می­توانیم داشته باشیم که هم ظاهر عاشورایی داشته باشد و هم دارای محتوای عاشورایی باشد. پس اگر ما بخواهیم روی محتوا کار بکنیم، باید برویم اهداف و آرمان‌های حضرت سیدالشهدا (ع) را خوب شناسایی کنیم و این را در قالب یک هنر، مثلا نمایشنامه شکل بدهیم. تاکید هم می­کنم که ممکن است به ظاهر هیچ ربطی به عاشورا نداشته باشد. حتی اگر ما بیاییم یک ماجرایی را که در عاشورا اتفاق افتاده را به شکل بد نشان بدهیم، یا واقعه­ای که معتبر نیست را به نمایش دربیاوریم، این کاملا می­تواند یک نمایش ضد عاشورایی باشد. یعنی نشان دادن یا نمایش دادن یک مطلب غیرمعتبر یا یک مطلب معتبر به شکل نادرست، این کاملا یک نمایش ضد عاشورایی است. نباید فراموش کنیم که محتوای عاشورا مهم­تر از ظاهر آن است، لذا اگر ما بخواهیم ظاهر عاشورا را هم نشان بدهیم، باید مراقب باشیم که محتوای آن به هم نریزد. در رابطه با ظاهر، اگر بخواهیم نمایشی داشته باشیم که از وقایع مربوط به عاشورا یا وقایع مربوط به حضرت سیدالشهدا (ع) برداشت کنیم، حداقل این است که، یک، معتبر باشد؛ دو، به شکل صحیح نشان داده شود. وگرنه اشکال دارد.

شاید آن چه باعث شده است خیلی­ها از ادبیات دینی و به ویژه ادبیات عاشورایی ما فاصله بگیرند، دو چالش و آسیب بوده است. یکی در واقع شعارزدگی و مساله­ی مهم باورپذیری در دنیای ادب و هنر است، که برخی از نویسندگان ما، چه در حوزه­ی ادبیات داستانی و چه در حوزه­ی ادبیات نمایشی، آن چنان به سمت شعار رفته‌اند و مطلبشان باورناپذیر بوده است که نتوانسته­اند مخاطب را جذب بکنند. از دیگر سو بحث دکان­گشایی بوده است. خیلی­ها به این سمت و سو آمدند تا از دین و عاشورا سفره­ای برای خود بگسترانند و دکانی بگشایند و درآمدهای گزافی هم به دست آوردند. افرادی که شما بهتر از من می­شناسیدشان که از هیچ، امروز به کلی نان و نوا و دارایی دنیایی رسیده­اند. بحث نخست، بحث شعارزدگی و باورناپذیری، یک بحث تکنیکی است، که من فکر می­کنم سیدمهدی شجاعی در جرگه­ی آن آدم­ها نیست. چون تکنیک را خوب می­شناخته است، اثرش باورپذیر و قابل ارایه به غیر است. این جا منظورم از غیر، کسی است که خارج از محدوده­ی باورمندی به مسایل دین اسلام و مذهب شیعه است. وقتی ما زندگی سیدمهدی شجاعی را هم بررسی می­کنیم، می­بینیم که چون بسیاری دیگر نبوده و از دین و مذهب و باور مردم دکان نگشوده است. خواهش می­کنم شما تحلیلتان را بفرمایید.

دین، مثل قدرت و بعضی چیزهای دیگر، یک جامه­ی بسیار فراخی است که کمتر کسی را می­شود پیدا کرد که این جامه را به تن بکند و قواره­اش باشد. حداقل با نگاهی که ما داریم، فقط معصومین (ع) از این قاعده مستثنی هستند. چون این جامه فراخ است، خیلی­ها می­توانند خودشان را در آن بپوشانند. بعضی­ یک خرده­ در این کلاهبرداری مهارت دارند و به گونه­ای رفتار می­کنند که دیگران کمتر یا دیرتر متوجه شوند، اما بعضی ناشیانه رفتار می­کنند و زود دستشان رو می­شود. در رابطه با بحث نمایش عاشورایی این مساله همچنان جاری است. کما این که در مساله­ی آخوندی ما هم هست. در سایر جاها هم هست.

به چند دلیل یک عده­ای به سمت این نوع نمایش­ها می­آیند. یک سری افرادی هستند که دغدغه دارند و دلشان می‌خواهد کاری انجام بدهند. طبیعتا این کسانی که دلشان می­خواهد این کار را انجام دهند، صلاح می­دانند این کار را انجام بدهند، خودشان دو دسته­اند. یکی آن دسته­ای که هوشمندانه وارد می­شوند، می‌روند مقدمات لازم، هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ فنی هنر و ادبیات را یاد می­گیرند و بعد وارد کار می­شوند. یک عده­ای نه، حالا به هر علتی عجله دارند، می­آیند وارد کار می­شوند و با این که نیتشان خوب است، اما نتیجه­اش به اصطلاح دوستی خاله خرسه است. لذا اگر ما در مورد خودمان فکر می­کنیم نیتمان درست است، حداقل باید برویم آن شرایط لازم را کسب کنیم. وقتی می­خواهیم آن کار را انجام دهیم، هم بایستی در نمایش و مشتقات نمایش، آن حداقل لازم را کسب کنیم، وگرنه کار را خراب می­کنیم، هم در مقوله­ی دینی و عاشورایی باید برویم آن حداقل لازم را کسب بکنیم. گاهی اوقات به بعضی از دوستانی که مداحی می­کنند عرض می­کنم، می­گویم یک مداح باید تاریخ اسلام را حرفه­ای بلد باشد. وگرنه جایز نیست مداحی بکند. چه بسا اگر خطایی را بگوید، بر گردن باشد. بالاخره مداح با من آدم عادی که آن پایین نشسته­ام فرق می­کند. پس دسته­ی اول آن­هایی هستند که با نیت خوب وارد می­شوند، اما گاهی اوقات نتیجه­شان بد می­شود، بعضی وقت­ها هم نتیجه­شان خوب می­شود. اما دسته­های دیگری هم هستند که این‌ها ممکن است نیت­های خوبی نداشته باشند. طرف وارد حیطه­ی نمایش شده است و در هیچ جای دیگری نمی­تواند خودش را نشان دهد، می­آید این جا خودش را نشان می­دهد. می­داند کار عاشورایی انجام دادن، بالاخره مشتری دارد حتی اگر کار ضعیفی باشد. در حالی که اگر بخواهد برود این را در قالب­های دیگر دربیاورد، نمایش را در قالب دیگری بسازد و اجرا کند، ممکن است فقط چند نفر از قوم و خویش­ها و فامیل­ها بروند نمایششان را تماشا کنند. اما وقتی پای امام حسین (ع) را وسط می­کشد، می­داند یک جماعت دیگری هم می­آیند و عملا از این راه ممکن است به یک منافعی هم برسد. گاهی اوقات هم نه، طرف غرض هم دارد؛ یعنی می­آید این جا وارد کار می­شود تا صدمه­ای بزند. خیلی هم هوشمندانه است، می­آید اشتباهی را در محتوا یا در شکل ظاهری وارد می­کند و لطمه می­زند. آن چیزی که من از آقای شجاعی در ذهنم دارم – من تقریبا از ایام دبیرستان با نوشته­های ایشان آشنایی دارم. شاید نزدیک به سی سالی باشد که نوشته‌های ایشان را می­خوانم. آن زمانی هم که مجله­ی نیستان زیر نظر ایشان چاپ می­شد، به تحقیق قسمت­های قابل ملاحظه­ای از همه­ی شماره­های آن مجله را خوانده­ام و هیچ شماره­ای نیست که قسمت قابل ملاحظه­ای از آن را نخوانده باشم – در کارهای ایشان، از جمله کارهایی که ظاهر نمایشنامه دارند، مثل کرشمه­ی خسروانی، – من با توجه به شناخت از راه دوری که نسبت به آقای شجاعی دارم- به نظرم می­رسد که ایشان جزء دسته­ی اول هستند. یعنی کسانی که با نیت خوب وارد این مسایل شده­اند و در کسب معارف اولیه هم در مجموع خوب هستند. در قسمت ادبیات هم که واقعا بسیار قوی هستند. شاید در قسمت دینی، اگر کمی بیشتر همت بکنند، خیلی بهتر خواهد شد.

 2r

به نقد و نظر شما پیرامون همت دینی سیدمهدی شجاعی حتما خواهیم رسید، پیش از آن اگر موافق باشید به تحلیل خود اثر بپردازیم. پیشنهاد من این است که تحلیل را از نام آغاز بکنیم. تحلیل شما از نام نمایشنامه­ی کرشمه­ی خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون چیست؟

آقای شجاعی هم خیلی دقیق هستند، هم خیلی هوشمند هستند، هم خیلی خوش ذوق. به نظر من هر دو اسمی که برای این نمایشنامه در نظر گرفته­اند بسیار خوب و زیبا است. شاید علت این که هر دو اسم را آورده­اند این بوده است که نمی­توانستند از یکی از آن­ها دل بکنند. البته این تصور من است. اگر من خودم را به جای آقای سیدمهدی شجاعی می­گذاشتم و اگر این کار را نوشته بودم و اگر این دو تا اسم جزء گزینه‌هایم بود، هر دو آن­ها را می­نوشتم، همین کاری که ایشان انجام داده است، چون هر دو اسم واقعا فوق‌العاده است. بر فرض صحت این داستان، کاری که در این ماجرا حضرت سیدالشهدا (ع) انجام داده­اند کاملا یک کرشمه­ی شاهانه است، یک کرشمه­ی خسروانی، یک کرشمه بلندمنشانه­ی بزرگوارانه. همچنین مخالفتی همایونی است با یک بیداد، مخالف بیداد به طرز همایون، به سبک شاهانه و بزرگ­منشانه­ای، مخالفتی با یک بیداد دارند. هر دو اسم خیلی به جا انتخاب شده­اند، منتها این اسم یک ویژگی دیگر هم دارد، که طبیعتا خیلی­ها متوجه آن می­شوند. ایشان چه در اسم اثر – مخالف بیداد به طرز همایون – و چه در اسامی­ای که برای پرده­ها و صحنه­های مختلف در نظر گرفته­اند، این اسم­ها با محتوا خیلی هماهنگی دارند. یک آرایه­ی ادبی فوق­العاده هم به کار گرفته­اند، چند ایهام تناسب پی‌درپی. ما در نمایش از لفظ پرده استفاده می­کنیم، این جا اشتراک لفظی وجود دارد با پرده­ای که در موسیقی وجود دارد. هر چند ظاهرشان هیچ ربطی به یکدیگر ندارد، اما این اشتراک لفظی وجود دارد. ایشان آمده این پرده را از نمایش منتقل کرده به موسیقی و بعد کاملا از اصطلاحات موسیقایی استفاده کرده است. از کرشمه، مخالف، بیداد و همایون تا بقیه موارد. این کار را بسیار سخت می­کند. زمانی دستتان باز است و از میان چندین هزار کلمه دنبال اسم می­گردید، خب کار راحت­تر می­شود. هر چند ما خیلی وقت­ها در همین هم گیر می­افتیم. اما وقتی می­آیید این محدودیت را برای خودتان ایجاد می­کنید، مگر اصطلاح­های موسیقایی چه تعداد است؟ ایشان خیلی خوب توانسته­اند این­ها را هماهنگ کنند. واقعا اسم­گذاری­ها خیلی عالی هستند. چه از لحاظ مطابقت با محتوا، چه از باب هماهنگی ارایه­های لفظی که می­توانستند به کار ببرند.

با توجه به این که شما دانش موسیقایی هم دارید، خواهش می­کنم که خیلی جزیی­تر تحلیلتان را در مورد نام‌گذاری این اثر و پرده­ها و صحنه­های آن و نام­هایی که برآمده از دستگاه­ها و گوشه­های موسیقی ایرانی است ارائه دهید. به صورت کلی اشاره کردید که مرتبط با محتوای هر پرده و صحنه است، اما خواهش می­کنم ازپرده­ی نخست، – ماهور- تا صحنه­ی پایانی، – جامه­دران – تحلیلتان را جزیی­تر و دقیق­تر و مصداقی­تر بفرمایید.

نام دستگاه­ها و گوشه­های موسیقی و حتی نام سازها، اکثرا یک ارتباطی با محتوای آن دستگاه یا گوشه دارند. ممکن است، احیانا درک این ربط برای عده­ای مشکل باشد اما در موسیقی این وجود دارد. مثلا آهنگی نواخته شود، خصوصا اگر بی­کلام باشد، بعد بگویند اسمش چیست، ممکن است عده­ی قابل ملاحظه‌ای متوجه نشوند که این اسم چه ربطی به این صداهایی که شنیدند داشته باشد، اما با توجه به آشنایی­ای که عموم مردم ما نسبت به ادبیات دارند، اگر متن را بخوانند و بعد کمی در اسامی تامل بکنند، کاملا ملاحظه و احساس می­کنند، حتی اگر موسیقی ندانند؛ که چرا مثلا اسم پرده­ی دوم، صحنه­ی اول، نوا است. چرا فلان جا عشاق، یا فلان جا جامه­دران است. حتی اگر کسی از موسیقی چیزی نداند و نداند که این­ها اسم دستگاه­ها و گوشه­های موسیقی است. کسی که این کتاب را بخواند، کافی است کمی تامل داشته باشد و فکر بکند تا کاملا این کرشمه­ی خسروانی را بتواند در آن ببیند؛ یا این مخالفت با بیداد به طرز همایون، یا در قسمت­های دیگر. به هر حال این یک امتیازی است که در ادبیات ما وجود دارد، یا متاسفانه ضعفی است که ما در بین عموم در رابطه­ی با موسیقی داریم. شاید متاسفانه عموم آن بخش موسیقایی را درک نکنند، اما خوشبختانه بخش ادبی را درک خواهند کرد. من یک زمانی به یکی از دوستان پیشنهاد دادم تا این نمایشنامه را اجرا کند. با این که روی محتوا یک مقداری نظر داشتم، حالا با آن نگاه علمی خاص خودم که دارم، نظرم این بود که این کار با این که روی داستانش یک مقداری حرف و نقل وجود دارد، به آن دوست عرض کردم که این نمایشنامه را اجرا کنید، یک کتابچه هم کنارش بدهید، هر چند متاسفانه آن کتابچه را ممکن است خیلی از مردم نخوانند؛ ولی بگذارید نمایش را ببینند و لذت ببرند، تحلیلشان را داشته باشند، ما هم نظر موافق و مخالف را در آن می­نویسیم. دیدن این نمایش چه برای کسانی که این داستان را از لحاظ تاریخی بپذیرند و چه آن‌ها که نپذیرند، ارزشمند است و امیدوارم یک روزی این کار انجام شود. به آن دوست می­گفتم که خیلی بهتر می­شود اگر یک موسیقیدان حرفه‌ای هم کنار تولید اثر باشد و موسیقی‌ای که در هر قسمت از این نمایش استفاده می­شود، در همان گوشه و دستگاهی باشد که نامگذاری شده است. یک کار کاملا جدی بین ادبیات، نمایش و موسیقی داشته باشیم. منتها این کار یک آدم خیلی حرفه­ای در زمینه­ی موسیقی نیاز دارد که آن آهنگ مناسب با این قسمت از این پرده را بتواند فراهم کند.

اشاره­ای به بحث تکنیک و فن داشتیم که برخی آن را می­آموزند و به کار می­گیرند و طبیعتا نتیجه­ای که دست آورد می­کنند خیلی بهتر و خوش­آیندتر است؛ یک بحث جدی که در ادبیات دینی ما هست و در تکنیک درست ادبی و دراماتیک هم بسیار مهم است، این است که میان قهرمان و ضدقهرمان باید یک تناسب و هم­ارزی نیرو برقرار باشد. ما خیلی وقت­ها می­بینیم که برای نمونه در تعزیه، شمر فقط تبدیل می­شود به یک جانور متوحش و درنده خوی و تهی از هر چیز دیگری. با این که به گمان من کسی که می­آید و سر از تن مبارک امام حسین (ع) جدا می­سازد، یک آدم کوچک نیست. کسی که می­آید و یکی از بزرگترین جنایت­های تاریخ را مرتکب می­شود و سر از امام حسینی که فرزند علی (ع) و فاطمه زهرا (س) و نوه­ی پیامبر گرامی اسلام (ص) است جدا می­کند، یک آدم کودن و بی­عرضه و حقیر نبوده است. آن کاراکتر هم نیاز به پرداخت دارد. به گمان من چنان آدمی، آدمی با توانایی­های ذهنی و بدنی بسیار شگرف بوده، که خب توانایی­هایش را در بدترین شکل ممکن به کار بسته است. اگر آن کاراکتر به درستی، دقت و لایه لایه پرداخت نشود، نه تنها از بار دراماتیک اثر کاسته می­شود، بلکه بنیان منطقی آن نیز دچار خدشه و چالش برانگیز خواهد شد. به گمان من نمی­توان متصور شد که دشمن یکی از اولیای خدا آدم کوچولو باشد. در مورد واقعه­ی عاشورا هم ما خیلی وقت­ها پرداخت درست، دقیق، نغز و باریکی از کاراکترهای منفی آن واقعه در آثار ادبی و هنریمان ارائه نداده­ایم، در حالی که به گمان من سیدمهدی شجاعی، به ویژه در کرشمه­ی خسروانی خیلی پرداخت دقیق و خوبی از کاراکترهای منفی و ضدقهرمان، به ویژه از این پدر و پسر، معاویه و یزید داشته است. مصداق بارز این پرداخت صحنه­ی آغازین میان یزید و کاراکتر رفیق است که یزید، هر چند در راستای پلیدی و پلشتی، اما کولاک می‌کند و ما یک آدم بسیار هوشمند و بذله­گو را بازمی­شناسیم و در ادامه­ی نمایشنامه تا پایان هم معاویه در برخورد با بزرگان گوناگونی که قرار می­گیرد و طرح و توطئه­ای که پی می­ریزد، بسیار آدم باهوش و زیرکی است وبه نوبه­ی خود نخبه­ای است که حالا این آدم نخبه در راهی منفی گام نهاده است. تحلیل شما از این موضوع چیست؟

یکی از بارزترین ویژگی­های انسان سالم و آگاه این است که آن چه را خود تجربه کرده است، مجموعه­ی کامل تجارب بشری و آن چه را خود می­داند مجموعه­ی کامل علوم هستی نداند. تنها بیماران روانی خطرناکی همچون دیکتاتورها و یا افرادی از جنس همین ایشان اما با خشونت کمتر مانند خودشیفتگان (نارسیست­ها) هستند که خود را برتر از هر آن چه دیگر است می­دانند. این آدم­های خطرناک را نباید تنها در سران قدرت جست­وجو کرد؛ گاهی همین کنار ما، در همسایگی ما، یکی از این بیماران روانی وجود دارند که خانواده­ای را نابود می­سازند. اگر باور کنیم که نجات یک فرد نجات یک جامعه است، پس ستم و جنایت در حق یک فرد هم ستم و جنایت در حق یک جامعه است. این ادعا و باور را دانش روانشناسی در مبحث مکانیسم­های دفاعی و به ویژه با تحلیل مکانیسم جابه­جایی اثبات می­کند. دانش روان‌شناسی بر این باور است که هر آن کس که نتواند باوری جز باور خود را بپذیرد، خود را برتر مطلق بداند و کمر به نابودی هر آن چه و هر آن کس که مخالف اوست ببندد یک بیمار روانی خطرناک است که نیاز به درمان و مداوا دارد. قرآن کریم می­فرماید: «لا اکراه فی الدین، قد تبین رشد من الغی». در اندیشه­ی اسلامی، انسان آزاد و مختار آفریده شده است و هیچ انسان دیگری، با هیچ دلیل بیهوده­ای، اجازه ندارد نظر خود را به دیگری تحمیل کند یا راه بر آزادی و اختیار انسان دیگر ببندد. علامه شیخ علی ریاحی نبی می­گوید: «من نمی­توانم بگویم فلان شخص چون آدم خوبی است و من دوستش دارم، پس هر کاری کرد خوب است. یا فلان آدم را چون من نمی­پسندم، پس هر کاری کرد بد است. متاسفانه می­بینیم در زندگی و اطرافیانمان، از بزرگ و کوچک این فرهنگ وجود دارد. مثلا من مسوولیت و سلیقه­ای دارم، هر کسی را که من بپسندم، حتی اگر کار اشتباهی بکند، می­گویم حتما یک دلیل خوبی داشته است و هر کس که با من مخالف است، حتی اگر کار خوبی بکند و من سر در نیاورم کار او بد است. این روش عاقلانه نیست. این روش جاهلانه است. از روی یک سری تعصبات شکل می­گیرد.». باور کنیم آنانی که حریم خصوصی افراد را پاس نمی­دارند و توهین و تمسخر، کردار و گفتار روزمره­شان است، بیمارانی روانی هستند که نیازمند دوا و درمانند. باور کنیم که در آیین آزادگی مصادره­ی به مطلوب یا بدتر از آن وارونه­سازی حقیقت و گسترش دروغ، گناهی نابخشودنی است.

 3r

اشاره­ای به بحث تکنیک و فن داشتیم که برخی آن را می­آموزند و به کار می­گیرند و طبیعتا نتیجه­ای که دست آورد می­کنند خیلی بهتر و خوش­آیندتر است؛ یک بحث جدی که در ادبیات دینی ما هست و در تکنیک درست ادبی و دراماتیک هم بسیار مهم است، این است که میان قهرمان و ضدقهرمان باید یک تناسب و هم­ارزی نیرو برقرار باشد. ما خیلی وقت­ها می­بینیم که برای نمونه در تعزیه، شمر فقط تبدیل می­شود به یک جانور متوحش و درنده خوی و تهی از هر چیز دیگری. با این که به گمان من کسی که می­آید و سر از تن مبارک امام حسین (ع) جدا می­سازد، یک آدم کوچک نیست. کسی که می­آید و یکی از بزرگترین جنایت­های تاریخ را مرتکب می­شود و سر از امام حسینی که فرزند علی (ع) و فاطمه زهرا (س) و نوه­ی پیامبر گرامی اسلام (ص) است جدا می­کند، یک آدم کودن و بی­عرضه و حقیر نبوده است. آن کاراکتر هم نیاز به پرداخت دارد. به گمان من چنان آدمی، آدمی با توانایی­های ذهنی و بدنی بسیار شگرف بوده، که خب توانایی­هایش را در بدترین شکل ممکن به کار بسته است. اگر آن کاراکتر به درستی، دقت و لایه لایه پرداخت نشود، نه تنها از بار دراماتیک اثر کاسته می­شود، بلکه بنیان منطقی آن نیز دچار خدشه و چالش برانگیز خواهد شد. به گمان من نمی­توان متصور شد که دشمن یکی از اولیای خدا آدم کوچولو باشد. در مورد واقعه­ی عاشورا هم ما خیلی وقت­ها پرداخت درست، دقیق، نغز و باریکی از کاراکترهای منفی آن واقعه در آثار ادبی و هنریمان ارائه نداده­ایم، در حالی که به گمان من سیدمهدی شجاعی، به ویژه در کرشمه­ی خسروانی خیلی پرداخت دقیق و خوبی از کاراکترهای منفی و ضدقهرمان، به ویژه از این پدر و پسر، معاویه و یزید داشته است. مصداق بارز این پرداخت، صحنه­ی آغازین میان یزید و کاراکتر رفیق است که یزید، هر چند در راستای پلیدی و پلشتی، اما کولاک می‌کند و ما یک آدم بسیار هوشمند و بذله­گو را بازمی­شناسیم و در ادامه­ی نمایشنامه تا پایان هم معاویه در برخورد با بزرگان گوناگونی که قرار می­گیرد و طرح و توطئه­ای که پی می­ریزد، بسیار آدم باهوش و زیرکی است و به نوبه­ی خود نخبه­ای است که حالا این آدم نخبه در راهی منفی گام نهاده است. تحلیل شما از این موضوع چیست؟

معمولا – این که می­گویم معمولا به خاطر این است که شاید استثنایی وجود داشته باشد – جلوی قهرمان­ها افرادی که قرار می­گیرند و ضدقهرمان­هایی که وجود دارند، شاید به آن اندازه نباشند، اما به هر حال آدم­های بزرگی هستند. من دو مثال دینی را خدمتتان عرض می­کنم از دو پدر و پسر؛ امیرالمومنین (ع) و معاویه، سیدالشهدا (ع) و یزید. معاویه انسان خیلی بزرگی بود، نه به معنی خوب، انسان خیلی توانمندی بود که حکومت این گونه طولانی داشت، اگر چه به ابزار غلط توانست از پس یک شخصیت بزرگی مثل امیرالمونین (ع) بربیاید. او آدم کودن و سفیهی نبود، آدم گیجی نبود. یزید هم همین­طور، یزید کل دوران حکومتش نزدیک به ۴ سال بود. یزید دوران حکومت بسیار کوتاهی داشت. می­دانید که یزید در سنین بسیار جوانی خلیفه شد و نزدیک به ۴ سال بعد هم ظاهرا کشته می­شود یا می‌میرد. او بیش از سی و چند سال زندگی نکرد. یزید در طول مدت این حکومت بسیار کوتاهش کارهایی بی­نظیر، از جهت منفی انجام داد که دانه دانه­ی آن کارها در طول تاریخ اسلام به سختی پیدا می­شود، وای به حال این که همه­اش بخواهد در یک نفر و در طول مدت کوتاهی جمع شود. سه مورد از این وقایعی که خیلی هم برجسته است، اولی می­شود ماجرای کربلا که یکی از وجیه­ترین افراد عرب، سرشناس­ترین و مقبول­ترین افراد در مدینه و عراق، حضرت سیدالشهدا (ع) را می­کشد، و خانواده­ی او را به عنوان کسانی که از دین خارج شده­اند، کسانی که مرتد شده­اند، در ممالک بچرخاند. کاروان اسرای کربلا سوار هواپیما نشدند و یک ساعت بعد در دمشق فرود بیایند و آن جا هم با اسکورت بروند و بیایند. اگر نقشه­ی این منطقه را نگاه کنید، فاصله­ی بین کربلا و دمشق یک خط تقریبا شرقی-غربی است البته با کمی شیب. در حالی که مسیر حرکت افراد این مسیر نیست؛ به جهت صحراهایی که وجود دارد، متعارفا کسی یا کاروانی یا لشگری که بخواهد از شام به کوفه بیاید یا از کوفه به شام برود، باید به سمت شمال غرب عراق فعلی برود و از آن جا وارد سوریه­ی فعلی بشود و از آن جا به سمت پایین برگردد. علت این که نبرد صفین آن بالا قرار گرفته است، همین است. نه امیرالمومنین (ع) رفته بود تفریح کند و نه معاویه که آن جا با هم برخورد بکنند. صفین در استان رقه رخ داده است. رقه تقریبا شمال شرق سوریه است. به جهت بیابان­های بزرگی که این وسط وجود دارد و خیلی عجیب و غریب هستند، می­گویند ما در طول تاریخ فقط یک نفر را داریم، که از این بیابان رد شده است تا خودش را به لشگر برساند تا لشگر شکست نخورد، آن هم یکی از خبیث­ترین افراد از دیدگاه شیعه است به نام خالد بن ولید. ولی روال معمول این نیست، یعنی باید حرکت بکنند به سمت شمال و بعد شمال غرب تا نزدیکی­های مرز ترکیه امروزی و بعد از آن جا برگردند به سمت شام. مسیر اصلی این است، یک مسیر بیش از ۵ برابر نسبت به آن فاصله­ی نزدیکی که روی نقشه بین کوفه و شام وجود دارد. طبیعتا کاروان هم وقتی می­خواهد حرکت بکند و اسرا را از کوفه به سمت شام حرکت بدهند، مجبور هستند همین مسیر را طی بکنند وگرنه آن وسط هم اسرا هلاک می­شوند و هم خود مراقبین. عملا می­بینیم که می­آیند این اسرا را از جنوب تا شمال عراق حرکت می­دهند. اسرایی که نسب آن‌ها به پیامبر (ص) خیلی نزدیک است. کسانی در آن میان هستند که پیامبر (ص) را دیده­اند. می­بینیم که این اسرا را یک مسیر بسیار طولانی حرکت می­دهند. حالا می­گوییم مردم شام با فرهنگ معاویه بزرگ شده بودند، مردم عراق که دیگر با فرهنگ معاویه بزرگ نشده بودند. در این مسیر هیچ اتفاقی نمی­افتد، هیچ شورشی، هیچ قیامی. این نشان از یک سیاستمداری فوق‌العاده قوی در معاویه و یزید دارد. طبیعتا یزید چون تازه به حکومت رسیده است، شاید خیلی تاثیر کمتری داشته باشد، اما تاثیر معاویه را که نمی­شود منکر شد. از سال ۴۰-۴۱ هجری که معاهده­ی بین امام حسن مجتبی (ع) و معاویه بسته شد تا سال ۶۰، بیست سال توانستند کار کنند. هیچ اتفاقی نیافتاد. این واقعه­ی اول بود. خود عاشورا و بعد از عاشورا.

اشاره به قیام کردید، در صفحه­ی ۲۳ همین نمایشنامه، دیالوگی هست که می­گوید: «مردمی که نماز جمعه­شان را بتوان چهارشنبه خواند، بی­آن­که هیچ گرد اعتراضی از گورشان برخیزد، مطمئن باش کلماتی مثل طغیان و عصیان در قرآنشان نیست». این سیاستی است که در راستای وارونه نشان دادن حقایق، آن هم در مورد ائمه معصومین (ع)، توسط معاویه و یزید به حد اعلایی انجام شده است. مصداق دیگر قول معروفی است که می‌گوید هنگامی که مولای عدالت، حضرت علی (ع)، بر سر نماز صبح و در محراب ضربت خوردند، بسیاری از کسان شگفت زده شدند که مگر علی (ع) نماز هم می­خواند؟! چه پروپاگاند و تبلیغی و چه سیاستی توانسته است این باور را در میان انبوهی از مردمان نهادینه کند که معصوم (ع) ترک واجب کرده است یا اهل بیت ایشان از دین خارج شده­اند؟

بله، این نشان از قدرت بالا و زیرکی آن­ها دارد که البته در مورد زیرکی یک توضیحی را عرض خواهم کرد. دومین اتفاقی که در زمان یزید می­افتد، شورش مردم مدینه است که به تبع اعمال بنی امیه هم انجام می‌شود نه به تحریک علویان و امام سجاد (ع). یعنی به نوعی دعوا، دعوای درون قومی است. یک طایفه­ای از بنی امیه که بنی مروان باشند، با یک طایفه­ای از بنی امیه که آل ابوسفیان هستند، با هم درگیر می­شوند و منجر به لشگرکشی سپاه شام به مدینه می­شود. جالب است که آن جا هم سپاه شام با حضرت زین­العابدین (ع) و خانواده­ی ایشان و کسانی که به ایشان پناه می­دهند کاری ندارد. اما یکی از اتفاقاتی که می­افتد واقعه‌ی حره می­شود. یعنی زمانی که مردم مدینه می­بینند که دیگر نمی­توانند مقاومت کنند، مجبور به پذیرش شرایطی می­شوند که یکی از آن­ها این است که به عنوان برده با یزید بیعت بکنند. نتیجه‌ی قهریش این می­شود که واقعه­ی حره اتفاق می­افتد. تعداد زیادی از مردم مدینه که صحابه هم در بین آن‌ها بودند کشته می­شوند و زن­هایشان به عنوان برده در اختیار سپاه شام قرار می­گیرند. چه کردند با دنیای اسلام؟! ماجرای سوم هم که حمله­ی به مکه است و هنگامی که با مقاومت آل زبیر و مردم مکه مواجه می‌شوند، قرار می­شود کعبه را به منجنیق بزنند. می­شود تصور کرد که کسی این کار را بکند؟! نه سپاه ابرهه، بلکه سپاه خلیفه این کار را می­کند! عبدا… بن زبیر، رندی همراه با خباثت می­کند و مرکز اصلی فرماندهی­اش را داخل محوطه­ی مسجدالحرام قرار می­دهد که در حاشیه­ی امن باشند. در مکه نباید آدم کشت، دیگر در مسجدالحرام که حکم و حرمتش مشخص است؛ اما سپاه یزید آن جا را خیلی راحت با منجنیق می­زند. سه اتفاق فوق­العاده که در طول تاریخ اسلام به سختی می­توانید یکی از آن­ها را پیدا کنید، چه برسد که با این فشردگی در یک دوره­ی نزدیک به ۴ ساله بخواهیم این­ها را بیابیم. این کاملا نشان از یک زیرکی است. در معاویه خیلی بیشتر، البته زمان بیشتری هم داشته است و در یزید خیلی کمتر.

4r

ما یک اصطلاحی داریم تحت عنوان عقل و تعقل. عقل و تعقل را از زوایای مختلف می­شود تعریف کرد و جالب این جاست که دین اسلام از نوع قرائت شیعی برای عقل و تعقل تعریف خاصی دارد که ممکن است با آن عقل و تعقلی که ما متعارفا می­گوییم متفاوت باشد. آن چیزی که از روایت­هایی که هم در اصول کافی، هم به طور کامل­تر در بحارالانوار آمده است – احادیث معتبر را عرض می­کنم – عقل از نظر اسلام آن چیزی است که باعث سعادت انسان بشود؛ باعث ورود انسان به رحمت الهی بشود. این ممکن است  کمی با عقلی که بعضی‌ها تعریف می­کنند متفاوت باشد. بله، یزید از لحاظ عقل دینی انسان جاهلی است؛ ولی از لحاظ عقل متعارف که به طور معمول به کار می­بریم، مگر می­شود یک آدم کودن چنین کارهایی را بکند و اگر نمی­مرد یا احیانا کشته نمی­شد، همچنان ادامه داشت. این نشان از زیرکی است. ما متاسفانه گاهی در نوشته­هایمان، در فیلم­هایمان، در نمایش­هایمان این افراد را کودن نشان می­دهیم. این ابوجهل مشهور، ابوالحکم بوده است. ابوالحکم یعنی کسی که کارهایش بر اساس حکمت است، بعد به طعنه ابوجهل می­شود. این جهل یعنی جهل دینی، یعنی تعصب. یک وقت ما می­گوییم این­ها آدم­های کودنی هستند، بله از لحاظ دینی کودن هستند. عقل دینیشان نمی­رسد که انسان هر کاری را می­کند، باید برای سعادت انجام بدهد. اما در روال معمول، با آن چیزی که ما به آن عقل می­گوییم، آن­ها خیلی آدم­های بزرگی هستند و باید مراقب باشیم که کوچک­تر از آن چیزی که هستند، نشانشان ندهیم. از آن طرف هم باید مراقب باشیم بیش از حد بزرگشان نکنیم. همانی که هستند را نشان بدهیم. من تصورم بر این است که آقای شجاعی انصاف را رعایت کرده است. بالاخره یک جاهایی را از خودش کم و زیاد کرده است. انسان وقتی می­خواهد یک واقعه­ی تاریخی را در قالب ادبیات وارد کند – حالا چه ادبیات نگارشی چه ادبیات نمایشی – مجاز است که از خیالش استفاده کند، البته طبق یک ضابطه­ی خاص. نمی­تواند این خیال را رها بکند تا هر کاری دلش خواست انجام بدهد. به نظرم می­رسد که ایشان با این که بخش‌هایی را خیال­پردازی کرده است، ولی جاهایی که خیال‌پردازی کرده است، حدودی را که باید حفظ بکند، قوانینی را که باید رعایت بکند، به میزان قابل ملاحظه­ای رعایت کرده است. این خیلی خوب است. کاملا نشان داده است که امام حسین (ع) – به واقع هم نشان داده است، نه به غلو و گزافه­گویی – در این ماجرا با دوتا آدم کودن طرف نیست و توانسته آن توطئه و دسیسه را از بین ببرد.