فردا مسافرم
«فردا مسافرم»؛ کربلا، اینبار از پشت چشمِ زنان
یک پرسش ساده هست که هر کدام از ما، چهارده قرن بعد از عاشورا، دیر یا زود از خودمان میپرسیم: ما که در آن میدان نبودیم، ما که نه شمشیری زدیم و نه اسارتی دیدیم، چطور میتوانیم در آن واقعه سهمی داشته باشیم؟ «فردا مسافرم»، رمان آیینیِ مریم راهی، دقیقاً همین پرسش را در دهان قهرمانش میگذارد و بعد، بهجای آنکه با یک جملهٔ کوتاه جوابش را بدهد، یک سفرِ کامل را پیش پای خواننده میگذارد تا جواب را خودش زندگی کند.
روایتی که مرکزش را جابهجا کرده است
بیشتر روایتهای کربلا از میدان میگویند و از مردان. «فردا مسافرم» دوربین را برمیگرداند سمت کاروان، و سمت زنان. این کتاب زندگی و صدای پنج زن بزرگ را کنار هم مینشاند — امالبنین، لیلی، شهربانو، رباب و سکینه — و پیشینهٔ هر کدام را، از خواستگاری و ازدواج تا مادری و فقدان، در دل روایت اصلی بازمیسازد. اینجا زنان سوگوارِ صرف نیستند؛ کنشگرند: رباب مربی معنویِ راوی است، شهربانو در برابر خلیفه صاحبرأی است، و امالبنین در مدینه، فقه امامت را به یاد بزرگان میآورد.
راویِ کتاب، نجوی، دختر طرمّاح بن عدی، شخصیتی است که نویسنده در پایان کتاب صادقانه تخیلیبودنش را تصریح میکند — و همین انتخاب هوشمندانه است: نجوی همان چشمی است که خواننده از پشت آن نگاه میکند و پابهپای کاروانِ اسرا، از کوفه تا شام و سپس اربعینِ کربلا و بازگشت به مدینه، همراه میشود.
کتاب در شانزده فصلِ عنواندار سه صدا را در هم میتند: صدای نجوی که همراه کاروان است، صدای «مدینه» که انتظارِ امسلمه و امالبنین را روایت میکند، و صدای «سعید» که تردید و تأخیرِ نامزدِ نجوی را دنبال میکند. همین سهصدایی، به کتاب ریتمی میدهد که خواننده را میان میدان و خانه، میان کربلا و مدینه، رفتوبرگشت میدهد بیآنکه رشتهٔ روایت از دست برود.
یک اثر ساختهشده بر بنیانِ مستند
«فردا مسافرم» یک بازگویی احساسیِ آزاد نیست. مریم راهی در پایان کتاب فهرست پنجاهوهفت منبع تاریخی و روایی را میآورد که اثر بر آنها استوار است — از تاریخ طبری و انساب الاشراف و الفتوح تا ارشاد شیخ مفید، الملهوف، کامل الزیارات و بحارالانوار. این پشتوانه است که کتاب را به یک رمان آیینیِ متکی بر منابع بدل میکند، نه صرفاً یک داستان با حالوهوای مذهبی.
چرا این کتاب در ذهن میماند
قوّت کتاب در صحنههای کوتاه و ماندگارش است. یکی از آنها، لحظهای است که قاصدی خبر شهادت پسران امالبنین را یکبهیک میآورد و او هر بار، آرام، همان یک جمله را تکرار میکند: از پسرانم نپرسیدم، مرا از حسینم خبر بده. تا آنجا که میگوید:
«فرزندان من و تمام آنچه در زمین است و آسمان بر آن سایه افکنده، فدای یک نگاه حسین!»
و رباب، همسر امام حسین که در این روایت دختری نصرانیزاده است، عهدی میبندد که تصویرِ ماندگار کتاب میشود:
«تا زندهام در سایه نخواهم نشست.»
عنوان کتاب هم تا آخرین صفحهها پنهان میماند و درست در جایی آشکار میشود که کمتر انتظارش را داری — لحظهای که معنای «مسافر بودن» را از یک خبرِ ساده به یک انتخاب بدل میکند. همان انتخابی که راویِ کتاب، نجوی، سرانجام برای خودش میکند و در پایان میگوید:
«شکر خدا که همسفر شدیم.»
این کتاب برای چه کسی است؟
«فردا مسافرم» برای خوانندهای است که روایتهای عاشورایی را دوست دارد اما دنبال زاویهای تازه میگردد؛ برای کسی که میخواهد چهرهٔ زنان کربلا را نه در حاشیه، که در مرکز صحنه ببیند؛ و برای هر کسی که آن پرسشِ آغازین — «سهمِ من از این واقعه چیست؟» — روزی از ذهنش گذشته است. نثر کتاب در زمان حال جریان دارد و خواننده را بهجای تماشاگر، به همراهِ کاروان بدل میکند.
نسخهٔ الکترونیک این کتاب نیز بهزودی بهصورت مستقیم از نیستان هنر در دسترس خواهد بود.
شهرآرا نیوز: رمان «فردا مسافرم»، روایتی عاشقانه از واقعه کربلا
باشگاه خبرنگاران جوان: جلسه معرفی و بررسی کتاب «فردا مسافرم»
