خاطرات خوب بازی‌های کودکانه

می 5, 2018


من کودکی شیرینی داشتم. سرشار از محبت و مهر پدر و مادر. پر از بازی های کودکانه به خواهرهایم و بچه های فامیل.پر از درس خواندن ها و کارنامه به دست دویدن ها و شوق چهارشنبه سوری و عیدی گرفتن و تابستان ها خوابیدن در پشت بام.خاطرات و شنیده ها و گفته هایی که از کودکی در ذهنم شکل گرفتند و به مرور زمان با من بزرگ شدند و رنگ هزاران غم و شادی و امید و بیم دیگران را به خود گرفتند و صیقل یافتند و ماندگار شدند.بچه که بودم دوست داشتم برای همیشه با خانواده ام باشم.ولی سالها بعد برایم این سوال پیش آمد که چه چیزی خانواده را می سازد؟چه چیزی خانواده را از هم می پاشد؟اکنون دیگر اطمینان دارم خانواده را نه نام خانوادگی مشترک در شناسنامه می سازد و نه شباهت ظاهری.نه گروه خون و ژن و دی ان ای و نه طایفه و لهجه و زبان مشترک.نه زندگی کردن در یک خانه و نه حرف‌شنوی داشتن از همدیگر.تنها چیزی که خانواده را واقعن خانواده نگه می‌دارد، عشق است. این حرف را از روی احساسات‌زدگی نمی گویم.برایش دلایلی دارم که همگی‌مان با آن‌ها بارها برخورد کرده‌ایم.

بارها دیده یا شنیده ایم از دشمنی افراد یک خانواده با هم.شنیده ایم از برادرکشی و فرزندکشی. بارها دیده ایم و شنیده ایم از نامادری هایی که از مادر مهربان تر بوده اند و از فرزندان شادی که هرگز نفهمیدند پدرشان، ناپدری ست.دیده ایم خواهر های تنی را که بر سر ارث و میراث به جان هم افتاده اند یا همدیگر را طرد کرده اند.دیده ایم برادرهایی را در رقابت عشقی یکدیگر را نابود کرده اند.دیده ایم فرزندخوانده هایی که خوشبخت هستند و پدر خوانده هایی که زندگی شان را به پای فرزندخوانده ریخته اند.

همین داستان های واقعی و آشنا در ذهن من سال ها جمع شد و شکل گرفت و به آن جا رسید که رمانی بنویسم و این احوال و افکارم را با خوانندگان کتاب در میان بگذارم. از آن جا که قصد مستند نگاری ندارم هرگز پس جادوی ادبیات می باید به این مستندات رنگ و رخ داستانی می داد.

خب،موضوع که در ذهنم شکل گرفته و آماده بود.مدتها و روزها و سال ها بند بند این اسکلت بندی را در ذهنم ساختم و فکر کردم و صیقل دادم و روی کاغذ جمع آوری کردم. از باورهای منطقه ای و مشورت با مددکاران اجتماعی و نیز علوم کهن افلاک شناسی  نیز کمک گرفتم.همه چیز آماده شد. می خواستم یک داستان اصلی داشته باشم و خرده روایت هایی از ارتباطات افراد چندین خانواده.که همگی بقدر خط محکم داستانی داشته باشند که در نهایت هم وزن و هم سنگ باشند. وقت آن رسید که نثر و فضای زبانی و شخصیت پردازی های مناسب را به کار ببرم و پرنده ی خیال را پرواز دهم تا در فضای داستانی و ادبیات مطلق هر آنچه  باید، بگویم بطوری که باورپذیر باشد.امیدوارم موفق شده باشم و خواندنی و تاثیرگذار شده باشد.

برشی از رمان :« قاسم چگینی فکرش را هم نمی کرد، این پیراهن آبی که خریده است تا بپوشد و از روستای سری کوه برود برای خواستگاری به روستای آبگرمک، آن قدر نونوار و آبی بماندکه چند سال بعد، آن را به تن بکشد و برود بایستد جلوی خانه ی آق سیدشاطر،کوچه قنات، میدان هفت تنان، محله ی لیاقت آباد، در جنوب غربی تهران.

آبگرمکی ها به روستای دیگر عروس نمی دادند؛هیچ وقت؛ولی این بار ، خواستگاری قاسم چگینی را نه نیاوردند. دختر را از همان روز اول عروس صدا زدند.هم پدر شوهر پیرش و هم خواهر شوهر بیوه مانده اش و حتی خودِ قاسم.او جوانی کاری و آبرودار بود.از مال دنیا هیچ نداشت جز همین خانواده ی چهار نفره.زور بازوی زیادی داشت و کار برایش عار نبود.

یک سال که گذشت و عروس آبستن نشد،حرف و حدیث ها خانه به خانه در روستا گشت.

«عروس بَچش نمیشَ خواَ حالا قاسِم از دلش بکنهَ جدایی کنَ»

«خو شاید عیب و ایراد از خو قاسم بودَ که رَفتَ غریب گرفتَ»

«همیشَ خدا نازایی برا زن بودَ به مرد ربطی نارَ»

«اگه عیب از قاسم باشَ از کجا معلوم که  عروس زندگی کنَ»

«خو  به جهِنم   بزارَ بَرَ  خومون دِمین ولایت هنی دختر داریم پنجَ افتاب»

قاسم چگینی هم خانواده ی کوچکش را برداشت و رفتند.از غرب کشور،شهر به شهر چند ماه کار می کرد و پی کاری بهتر،شهر عوض می کردند.بروجرد،نهاوند،حتی اراک،محلات و کاشان.

 سری کوه کجا و خانه ی آق سید شاطر در تهران، کجا.»

رمان«ماه را نشانه بگیر» دهمین اثر داستانی من است که از سوی کتاب نیستان منتشر شده. نمایشنامه نویسی برای رادیو و نیز تدریس داستان نویسی و داوری مسابقات ادبی تجربی نیز از فعالیت های دیگرم هستند.دانش آموخته ی رشته ی گرافیک و در حال حاظر، نقاش هستم .این روزها بیشتر نقاشی می کنم و برای بیست و چندمین نمایشگاهم در این تابستان آماده می شوم.سخن پایانی این که از آرزوهایتان دست برندارید،همین شما را سرزنده نگه می دارد.

 

منبع: الف