روایتی پر حادثه و معمایی

آوریل 9, 2018


هوا کمی گرفته بود، بی‌آنکه ابری در کار باشد. غبار بود و همه چیز را محو می‫کرد. باد می‌آمد و کاه می‫آورد. بابا دستمال سرخ چهار خانه‌اش را بسته بود به سرش. با چارشاخ دور خرمن را برمی‫گرداند روی آن. همه‌اش ایراد می‫گرفت.

ـ هیچ معلومه که چطور می‫رونی؟ همه جا کوتاه بلنده.

ـ هی کن این بی‫صاحب مانده‌ها رو! می‫خوای محصول فردا به عمل بیاد؟

جوابش را نمی‫دادم. می‫دانستم که درد کلافه‌اش کرده. ایستاده بودم روی خرمن‌کوب و دستم را گذاشته بودم پشت ورزای سیاه. حیوان‌ها را می‫راندم. «سوری» نشسته بود زیر پام. از ترس دودَستی طناب یوغ را چسبیده بود. هی دست و پای مال‌ها را نگاه می‫کرد.

ـ عقب‌تر بشین سنگینی‌ات رو انداخته‌ای جلو، داره جمع می‫کنه. الان باز صدای بابا در می‌آد.

ـ نمی‫شه. سیاهه با دمبش می‫زنه تو چشمم.

برای اینکه بیشتر بترسانمش، خرمنکوب را تکان تکان دادم و گفتم: «آدم به ترسویی تو ندیده‌ام.»

خودش را به نشنیدن زد. بابا «چالغی» را برداشت. شروع کرد به جارو کردن دور خرمن. یک پرکاه نشسته بود روی ابروش و چسبیده بود به عرق پیشانی. گرد و خاک و کاهی که از دم جارو بلند می‫شد، آمد به طرف‫مان. خرمنکوب روی موجی از گندم سوار شد. بالا رفت. پایین آمد. سوری طناب را سفتتر چسبید. ورزای حنایی گرد کرده بود. دور خود می‫چرخید و ورزای سیاه را هم مجبور می‫کرد.

بابا داد زد: «مهمیزش بزن این لعنتی رو! «اَل»  که می‫بندی، کم می‫آره. اینور هم که می‫بندی، مثل میش گیج دور خودش می‫چرخه!”

 آدم‫ها متفاوتند. برخی‌شان مثل برگی هستند که باد آن را از درختی پایین انداخته. یا مثل بوته‌ای سرگردان که گردبادی با خودش از جایی دوری کنده و همراه کرده. راه نمی‌روند، راه برده می‌شوند. اما عده‌ی دیگری هستند که در معرض تصمیم قرار می‌گیرند. مرتب و یا گاه. مجبورند انتخاب کنند و این انتخاب، ممکن است مسیر زندگی‫شان را عوض کند . برای همیشه. تنها تفاوت شاید در این باشد که گاهی انتخاب خیلی آگاهانه و با شقشه‌ی قبلی است و گاه ناگهانی روی می‌دهد. یعنی انگار زمان فشرده می‌شود تا به تصمیمی برسند.

علی جوانی است روستایی و در شهر که سر در لاک خودش دارد و خانواده‌اش منتظرند تا او خودش را به دروی خرمن برساند و کمک ‫حالشان باشد. اما او دیر می‌آید و حال همیشگی را هم ندارد. کم ‫کم معلوم می‫‌شود رازی با خودش حمل می‫‌کند. اما این راز چیست؟ اولش هیج کس نمی‫‌داند، به خصوص راوی که برادر نوجوان اوست. اما کم‫ کم دیگران هم در می‌یابند که علی هم در آستانه‌ی یک تصمیم بزرگ قرار گرفته و انتخابی کرده که هزینه‫‌های زیادی برایش داشته و دارد.

باد و کاه حالتی معما گونه دارد و به تدریج  باز می‌‫شود. موقع آمدن به روستا، علی همیشه از راه ثابتی می‌‫آمده. گویی راه بوده که او را می‌‫آورده. اما این بار از راه متفاوتی آمده. راهی که خودش انتخاب کرده و راه همیشگی نیست. راوی این را نمی‌‫داند، اما دوستانش در صحرا، همه چیز را دیده‌‫اند. برای همین هم از راوی می‌‫پرسند برادرت چرا از بیراهه می‫‌آمد؟ و راوی از علی می‫‌پرسد بعدها، اما جوابی نمی‫‌گیرد تا وقتی که زمانش برسد.

بیشتر فضای باد و کاه در روستاست و به ندرت هم در قهوه‌‫خانه یا جلوی زندان شهر.

توصیف، نقش عمده و اصلی را در این داستان دارد. توصیفی منحصر به فرد و باکارکردی خاص که در هیچ داستان دیگری به این شکل آورده نشده تاکنون. در تمام طول داستان، باد می‌‫وزد و کاه می‌اورد. همه‌ی فصل‫‌ها با چنین توصیف‌هایی شگفتی همراه است.

“باد” و “کاه” نه فقط عناصری در خدمت توصیف، که دو شخصیت اصلی رمان هستند. تمام بار روایی و درون‫مایه‌‫ای داستان، روی این دو عنصر گذاشته شده. البته آتش هم هست، در نقش سوزاننده و پاک کننده. اما نه به پر رنگی باد و کاه. شاید این اولین است که عوامل طبیعی و اسطوره‫‌ای، چنین نقشی را به عهده می‌‫گیرند، آن هم نه به عنوان عواملی زیر متنی و تکیه‫‌گاهی، بلکه به عنوان بخشی از زیست روزمره‌‫ی شخصیت‫‌های رمان.

کسانی که خرمن کوبی سنتی را دیده باشند، می‌‫دانند که در چنین فصلی، کاه همه جا هست و به همراه باد به این سو و آن سو می‫‌رود و تمام روستا و زمین‫‌های اطراف آن را می‌‫پوشاند. باد هم که اگر نباشد، اساساً خرمن‫کوبی در کار نخواهد بود! باد و کاه در قالب داستانی پر حادثه و نفس‌گیر و معمایی، از چیزهایی سخن می‫‌گوید که شاید در حالت عادی، برخی از خوانندگان، علاقه‌‫ی چندانی به دانستن درباره‫‌اش نداشته باشند.

 

منبع: الف