دردمندی و دغدغه مندی کرمیار، دلیل مخاطب پسند بودن «فریاد در خاکستر» است

جولای 29, 2017


نشست معرفی و بررسی مجموعه داستان «فریاد در خاکستر» نوشته صادق کرمیار با حضور نویسنده اثر و قاسمعلی فراست، منتقد، در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد.

در ابتدای این نشست، صادق کرمیار داستان «شانس» از این مجموعه داستان را خواند و سپس صحبت کرد.

قاسمعلی فراست در بخش ابتدایی صحبت های خود گفت: به حاضران که به ساحت اندیشه، داستان و قلم وارد شدند سلام میکنم. ساحت داستان و ادبیات حرمت دارد. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که ما را از این که کی هستیم، چه باید بکنیم و … غافل کرده‌اند. سرمان گرم زندگی است و از خویشتن خویش غافل گشته ایم. به نظر من ادبیات بزرگترین پلی است که ما را به خود خودمان برمی‌گرداند و ما را با خودمان آشتی میدهد. تلنگری که ادبیات و داستان به من و شما می‌زند باعث می‌شود که بدانیم کجا هستیم، سعادتمند کسی است که به این تلنگر لبیک بگوید و به این که در روزگار من و شما کسی به کتاب توجه می کند یا خیر، توجه نداشته باشد. این موضوع دست من و شما نیست اما این مهم هست که یادمان باشد در روزگار فعلی، ادبیات و کتاب درمان ذاتی ماست و این را کسی از ما نگیرد. همه ی هنرها خوب است اما ادبیات و داستان جلوه دیگری دارد. جمله دیگری از آقای مصطفی ملکیان، این اندیشمند کشورمان، راجع به رمان خواندم که بسیار زیبا بود. او میگفت «زبان امروز بشریت و زبان دیانت، زبان رمان است» به نظر من این حرف بسیار عمیق است و دست ایشان را به دلیل نگاه عمیقی که به ادبیات دارند، می‌بوسم. ای کاش کسانی که برای ما تصمیم می‌گیرند و سیاست گذاری می‌کنند، این نگاه زیبا را داشته باشند. هم چنین به دوست خوبم آقای کرمیار تبریک می‌گویم که تک تک کلمات را با خون دل کنار هم گذاشتند. ایشان این کلمات را از وجود خود می‌کنند و بر روی کاغذ می‌گذارند. چخوف در نامه ای که به برادر خود می‌نویسند جمله ای می‌گوید که بسیار تامل برانگیز است. او می‌گوید که «هر زمان خواستی داستان بنویسی، حس کن که گویی دردی در وجودت آکنده است و تو را نا آرام کرده است. حال تو می خواهی آن را از وجودت بکنی و در کنار یکدیگر بگذاری. اگر به این درجه از دغدغه مندی نرسیدی، ننویس. شاید به همین دلیل است که برادر چخوف نویسنده نشد اما او چون به این درجه از دغدغه مندی رسیده بود، نویسنده ماندگاری شد. به نظرم آقای کرمیار هم همین است و این داستان ها را با وجود خود و با درد و داغی که در وجودشان است نوشته اند. به نظرمن ما باید در برابر ایشان تعظیم کنیم.

فراست درباره ی کتاب صادق کرمیار گفت: کتاب «فریاد در خاکستر» ۹ داستان دارد که ۲ داستان آن دارای زاویه دید اول شخص است. داستان های «شانس» و «خشونت خام» این چنین هستند و ما بقی داستان ها دارای راوی سوم شخص است. هم چنین از لحاظ موضوع ، داستان های اول تا داستان «آخرین فریم» درباره ی جنگ نوشته شده است و بقیه موضوعات مختلف دارد. داستان علمدار ارتباط زیادی با جنگ ندارد اما به صورت غیر مستقیم در مواردی به جنگ برمی‌گردد و اشاره می‌کند. من فکر میکنم که هنگامی که خواننده این کتاب را دست می‌گیرد و جلو می‌آید، اولین تصوری که برای او ایجاد می‌شود این است که این داستان راجع به جنگ است چرا که ۵ داستان کاملا راجع به جنگ است. در داستان علمدار نیز غیر مستقیم به جنگ اشاره می کند. مخاطب حس می‌کند که آقای کرمیار آمده است و مجموعه داستانی راجع به جنگ نوشته است. در صورتی که بعد از داستان آخرین فریم، موضوع عوض می‌شود و تفاوت ایجاد می‌شود. اگر کتاب را بو بکشید، متوجه می‌کشید که این نویسنده دغدغه جنگ دارد، جاهایی از تنش سوخته است یا خیر. به نظر من آقای کرمیار کسی است که به این موضوع دغدغه نشان داده است و دلیل آن این است که ایشان در سال های اولیه جنگ، این کتاب را منتشر کرده بود و من آن را خوانده ام. این موضوع دغدغه ایشان بوده است و می‌خواهیم ببینیم که این داستان ها چه قدر توانسته است تا این موضوع را بربتابد. دقت کنید این که یک موضوع را بنویسیم یک بحث است و این که این موضوع را به مخاطب منتقل کنیم، بحث دیگری است. دغدغه مندی ایشان قابل احترام و مثال زدنی است.

قاسمعلی فراست درباره داستان «نه عروسک، نه پرنده»  گفت:  به نظر من هر داستان امتیازهایی دارد و طبیعتا ای کاش هایی نیز دارد. خوبی داستان این است که وقتی ما داستان را با یک عروسک و یک دختر پیوند می‌دهیم، احساس و عاطفه که بتواند مخاطب را بر بیانگیزد و او را به ادامه داستان جلب کند، ایجاد می‌شود. این موضوع باعث درگیر شدن مخاطب می‌شود. در حقیقت کنار هم قرار گرفتن، دختر، عروسک و جنگ فی نفسه مخاطب را درگیر می‌کند و او را به بطن داستان می‌برد. علاوه بر این، این که خود عراقی نیز دختری دارد که هم سن دختر شهید شده است، به لحاظ ظرفیتی ویژگی مثبت دیگر داستان است. ای کاش داستان نیز این است که گاهی اوقات ما با نگاه کلی که به افراد داریم، می‌گوییم که دشمن ها کاملا بد و خودی ها کاملا خوب. یعنی سیاه و سفید. به نظر من این گونه نیست چرا که همه ی ما انسان هستیم. در عین حال که روحانی هستیم، حسود هم هستیم. در عین حال که پول زیادی داریم، ممکن است خصت نیز داشته باشیم. در همین داستان مثالی بزنیم. میبینید که طرف آمده است تا جان خود را بدهد اما هنگامی که شربت پخش می‌شود، به دنبال انتخاب شربتی است که فقط یه کوچولو بیشتر در لیوان دارد. بشر این چنین است. یعنی مجموعه ای از مثبت و منفی، خوبی ها و بدی ها و… به نظر می‌رسد، آن جایی که عراقی میخواست عروسک را از دست دخترک بکشد، اگر یک مکثی میکرد و شک و تردید داشت، قابل باور تر برای مخاطب بود و به داستان پردازی داستان و انسان بودن آن عراقی نزدیک تر می‌شدیم. جمله ای برای نویسندگان وجود دارد که می‌گوید «اگر در داستان کسی در حد فرشته خوب بود، یک جایی او را بد بگذارید تا مردم اورا باور کنند. در مقابل اگر شخصی در حد شیطان بد بود، بگذارید یک جاهایی از خودخوبی نشان بدهد تا مردم او را باور کنند» به نظر من جای این ویژگی خالی است. البته وقتی این آدم میخواهد بخوابد، با عروسک لیندا درگیر می‌شود و صبح تصمیم دیگری می‌گیرد اما ای کاش تکانی هم در همان لحظه داشتیم. آدمیزاد جغرافیا نمی شناسد و مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها است. من یک فیلمی دیدم که راجع به فوتبال ۲۰۰۳ ایران و دانمارک بود. در آن مسابقه بازیکن ایران، آقای نیکبخت، در انتهای بازی فکر می‌کرد که بازی تمام شده است و توپ را به دست گرفت. اما بازی تمام نشده بود و داور یک پنالتی علیه ایران اعلام نمود. در مقابل بازیکن دانمارک، می‌اید و پنالتی را خارج از دروازه می‌زند. مردانگی همین است و دین غیر از این نیست. به نظر من بشر در هر جغرافیایی قرار بگیرد، همان هست. همانی که از یک ذره شربت آبلیمو نمی‌گذرد اما از جان خود می‌گذرد. این برای من و شما قابل باور است.

در ادامه صادق کرمیار راجع به داستان دوم، «فریاد در خاکستر» صحبت کرد و گفت: این داستان راجع به جانبازان اعصاب و روان است که در یک آسایشگاه هستند و یکی از آن ها خاطره این که چه اتفاقاتی رخ داده است که او به این حال افتاده، برای مخاطب تعریف می‌کند. به نظر من جانبازان اعصاب و روان مظلوم ترین جانبازان هستند. از طرفی این افراد به شدت افراد رئوف و دلرحمی هستند و ازطرف دیگر، وقتی این موج آن ها را میگرفت و ناخود آگاه خشونت آن هارا می‌گرفت، دست به کارهایی می‌زدند که بعدا پشیمان می‌شدند و دچار عذاب وجدان شدیدی می‌شدند. این افراد عمدتا رو به بهبود نیستند و روز به روز بدتر می‌شوند. از این جهت این افراد بسیار مظلوم هستند وکمتر کسی پیدا می‌شود که آن ها را درک کند. داستان فریاد در خاکستر با همین جرقه یک جانباز ایجاد شد.

فراست درباره ی این داستان و تصویری بودن عمده آثار صادق کرمیار بیان داشت:‌ در رمان «نامیرا» صادق کرمیار، جزییات بیشتری آمده است و توصیف بیشتری داریم. کتاب های اخیر ایشان تصویر بیشتری دارد. اگر بخواهم مثالی از این کتاب بزنم باید بگویم که «جواد با لودگی چیزهایی می‌خواند» خب چه چیزهایی میخوانده است؟ گویی این جمله ناقص است. همان طور که میدانید، ما در داستان با جزییات و توصیف ها رو به رو هستیم. داستان و زبان آن، زبان تصویر است و این همان کارهایی است که ایشان در آثار خود استفاده کرده است.به نظرم در این داستان ای کاش توصیف ها و توضیحات بیشتر بود.

naghd faryad

داستان بعدی که معرفی شد، داستان «خشونت خام» بود. کرمیار درباره ی این داستان گفت: تا قبل از نوشتن این داستان، داستانی در این فضا نداشتیم. فضای داستان لمپنی و داش مشتی ها است در حالی که تا پیش از آن داستان ها بیشتر فضای حماسی داشت. شخصیت این داستان واقعی بود و از گنده لات های تهران بود که اندام های ورزیده ای داشت. ایشان از بستگان ما بود و مثلا هنگامی که میخواست نماز بخواند، ما میترسیدیم. یا مثلا برای او افت بود که هنگام ورود به خانه زنگ بزند و عادت داشت به کمک صدای خود اهل خانه را صدا بزند. حال فرض کنید که فرزند چنین شخصی در جنگ شهید شد. او برای انتقام گرفتن به جبهه رفت و اتفاقا انتقام هم گرفت. ظاهرا ۳۰ اسیر به او میدهند که به عقب برگرداند. او آن ها را به پشت تپه ها می‌برد و همه را به رگبار می‌بندد. بعدا میگفت که فعلا انتقام فرزندم را گرفتم و یک دو ماه بعد سکته کرد و مرد. در آن زمان از این دست افراد در جبهه زیاد بود. بعدا افرادی آمدند و با ساخت فیلم برای خنداندن مردم، به لودگی و مسخره بازی رفتند و از آن نه حتی برای طنز بلکه برای لودگی استفاده کردند. داستان «خشونت خام» رنگ و بوی همان افراد در آن زمان را دارد.

فراست گفت: به نظرم یکی از داستان هایی که من را به لحاظ فنی و موضوعی درگیر خود کرد، همین داستان بود. به ایشان تبریک می‌گویم چرا که تصور غلطی که به ما می دهند مبنی بر این که همه ی رزمنده ها نماز شب بخوان و …. بودند را به هم زد و برای این قاعده استثنا درست کرد. حقیقتا افرادی بودند که اهل نماز هم نبودند اما در آن جا اهل نماز شدند. یا افرادی بودند که خال کوبی بر روی دست ها خود داشتند. اکنون شاید عادی شده باشد اما در آن زمان عیب بود. برای مثال وقتی آن شخص میخواست وضو بگیرد، برایش بسیار سخت بود و تلاش می‌کرد وقتی برای وضو گرفتن یا حمام رفتن انتخاب کند که هیچ کس نباشد. مهم این نیست که همه افرادی که به جبهه میرفتند، افراد سالم و مذهبی بودند یا نه. مهم این است که در آن جا مردانگی و صفا و صمیمتی حکم فرما بود که باعث می‌شد هر کسی با هر نگرشی که به آن جا میرفت، آن فرهنگ او را منقلب می‌کرد. صد افسوس که نتوانستیم این فرهنگ را نگه داریم و دیگری این که افسوس که نتوانستیم فرهنگ اول انقلاب را نگه داریم.من خاطرم هست که در اوایل انقلاب وقتی یک پیت نفت را به خانه همسایه می‌بردیم، به ما میگفت که اکنون فلان خانه بیش از من احتیاج دارد.

داستان «علمدار» داستان یک علم در یک هیئت مذهبی است که بین مردم این گونه جا افتاده است که هر کس آن را در روز عاشورا حمل می‌کند، سال بعد زنده نیست. این موضوع موجب می‌شود که علم را پنهان کنند. صادق کرمیار درباره ی این داستان گفت: خاطرم هست که داستانی شبیه به این در یکی از محلات تهران رخ داده بود. داستان این گونه بود که هر کس این علم را حمل می‌کرد، شهید می‌شد. در آن زمان هم افرادی بودند که مخالف به جبهه رفتن بودند. درگیری این بود که علم کشی کار غلطی است، شبیه به صلیب است و … در مقابل هم عده ای دیگر موافق حضور آن بودند. ایده این داستان در همان جا در ذهن من شکل گرفت. این علم همانی است که در داستان خشونت خام آمده بود و عباس آقا آن را درست کرده بود.

فراست درباره ی شاخصه ی بازی با المان علم در این داستان گفت: آقای کرمیار بازی های بسیار زیبایی در داستان ها کرده است. برای مثال، عروسک لیندا را که در داستان اول آمده است، در داستان دیگری هم می آید و اشاره به آن می‌شود. در داستان علمدار نیز چنین است. علم به شکل یک شخصیت آمده است که در داستان دیگری آن را دیده بودیم. در مورد این داستان دو نکته وجود دارد. خود من با علم کشی بدین معنی امروزی موافق نیستم و معتقد نیستم، به نظر من علم یک سمبل است که حتما لازم نیست فلان قدر تیغ داشته باشد و یک نفر بیاید آن را بلند کند و بقیه نتوانند. باید عشق بازی های دیگری با این سمبل صورت بگیرد. داستان زیبایی هایی دارد. علم در آن به عنوان یک شخصیت درآمده است و نماد است. در حقیقت هویت پیدا کرده است.

در ادامه مجری جلسه راجع به داستان «بوی شیر» گفت: از این داستان به بعد، وارد داستان هایی می‌شویم که از فضای جنگی دور است و فضا کاملا زنانه می‌شود. به نظر من متفاوت ترین داستان و بلند ترین داستان کتاب است که بسیار پر کشش است. اتفاقات داستان و رفت و برگشت های پی در پی در داستان به هیچ وجه مخاطب را گیج نمی‌کند و بسیار خوب است.

کرمیار بیان داشت: این داستان ها، داستان های دهه ۶۰ است که به این کتاب اضافه کرده ام و داستان هایی که در سال های اخیر نوشته ام را در کتاب وارد نکردم. این داستان در مجله ادبستان چاپ شد. قرار بر این بود که داستان بوی شیر ادامه پیدا کند و تبدیل به رمان شود اما رهایش کردم. این داستان مربوط به مصائب دختری است که او را به زور شوهر داده اند و با توجه به اتفاقاتی که برایش رخ میدهد، زندگی او نابود می‌شود و فقط یک دختر بچه از این دو می‌ماند که در میان مناسبات روستایی در حال قربانی شدن است و مادرش تلاش می‌کند تا او را از این مهلکه نجات بدهد. به نظرم در این داستان بیشتر مربوط به نگاه به زن است و این که این نگاه چگونه بوده است. علاوه بر این موضوعاتی مانند مالکیت زن، مادرانگی او و… مطرح است.

فراست به مظلومیت زنان در کشور اشاره کرد و گفت: در این داستان، واقعا دلم برای «گلنار» سوخت و ناراحت شدم. زنی که در کشور ما سابقه مظلومیت دارد و بی گناه است و قربانی مناسبات روستایی می‌شود. ای کاش ها و چراهایی در داستان وجود دارد. این که چرا او قربانی مرد می‌شود. داستان جان مایه هایی دارد و نویسنده وظیفه دارد با ایجاد چراهایی در داستان، به آن ها پاسخ بدهد. چرا این اتفاق برای گلنار رخ می‌دهد و این مظلومیت براساس چه علت داستانی رقم می‌خورد و …. نکته ی دیگری که در این داستان وجود دارد، بچه ای است که مظلوم تر واقع میشود. بچه ای بی گناه که حاصل اشتباهات عده ای از افراد است و در بین دو خانواده این دست و آن دست می‌شود. داستان سوژه بسیار خوبی داشت و بسیار تاثیرگذار بود. به نظرم جاهایی در داستان وجود داشت که نویسنده میتوانست آوارگی و معصومیت بچه را بیشتر نشان بدهد تا اثرگذاری بیشتری در مخاطب داشته باشد. مصیبت بارترین قسمت داستان جایی است که شب هنگام، گلنار از خانه بیرون می‌رود و بچه اش، گلناز، در پشت خانمی بسته شده است و قرار است در ازای مبلغ بسیار ناچیزی، تا پایان عروسی از این کودک نگه داری شود. در جاهایی از داستان، اصطلاحات محلی آمده بود که به نظرم از جمله نقاط قوت داستان به حساب می‌آید. این موضوع نشان می دهد که نویسنده به نقطه ای دیگر و جغرافیایی دیگر رفته است و ما را با آن جا آشنا می‌کند.

فراست بیان داشت: در مورد داستان شانس باید بگویم که ویژگی که این داستان نسبت به دیگر داستان ها دارد و بسیار قابل اعتنا است، طنز است. من فکر میکنم که در امروز کشور ما و ادبیات امروزه ما، از مساله ای مهم رنج می‌بریم و این همان نداشتن طنز در نوشته هایمان است. این داستان مشخصه طنز دارد. همان طور که در ابتدای جلسه نیز خوانده شد، دیدیم که سوتی ها داماد در شب عروسی باعث طنز شده است که حسن بزرگ آن است. ای کاش داستان های امروز ما بیش تر از این حسن برخوردار بود. داستان های امروز ما خیلی خشک است و بسیار جدی است. فرق داستان چخوف با داستان های امروزی ما در غافل شدن از همین نکته است. این که ما داستان چخوف را میخوانیم و لبخند میزنیم به دلیل این است که او دردناک ترین و عمیق ترین مساله را به شکلی بیان می‌کند که لبخند بر لب ما می‌نشیند و خوش حال می‌شویم. در مقابل وقتی داستان های امروزی خودمان را میخوانیم میبینیم که بسیار بی تحرک، خالی از شادی و بدون لذت است. این داستان از این لحاظ نمره بسیار خوبی می‌گیرد. چرا که از طنز استفاده کرده است.

قاسمعلی فراست در بخش انتهایی صحبت های خود در مورد این که چرا مخاطب باید این کتاب را بخواند گفت: اگر داستانی به دل خواننده ننشیند، آن را نمیخواند. به نظر من، دردمندی و دغدغه مندی نویسنده کتاب، آقای کرمیار، موضوعی است که باعث می‌شود مخاطب را به سمت این کتاب سوق بدهد تا آن را بخواند. در روزگاری که می‌توان از راه های دیگری کسب روزی کرد، کسی می‌آید و با کنار هم قرار دادن کلمات به صورت عاشقانه، زندگی می‌کند، بسیار با ارزش و قابل احترام است. امیدوارم روزی برسد که صحبت آقای ملکیان که در ابتدای جلسه عرض کردم به وقوع بپیوندد. چرا که دین یک کلیت است و رمان جزئی از آن است. بشر به دنبال جزئیات است و رمان و ادبیات می‌تواند ذهن پر سوال او را پاسخ بدهد. به نظرم کسی که به ادبیات رو نیاورد، سرش کلاه رفته است. ادبیات به صورت غیر مستقیم به ما آگاهی می‌دهد. ادبیات زبان ذات بشریت است و بدون جغرافیا و تاریخ به آن می‌پردازد. بیش از همه چیزی که من را آگاهی میدهد و شاد می‌کند، ادبیات است.