غم عشق

نصرالله قادری 
موضوع
نویسنده
تاریخ چاپ
1388 
تعداد صفحات
734  صفحه
قطع
رقعی 
نوبت چاپ
اول 
قیمت
135000  ریال
افزودن به سبد خرید


مجموعه نمایشنامه «غم عشق» شامل ۱۴ شامل نمایشنامه‌های «غم عشق»، «هرا»، «آئین فاطیما»، «سرگذشت عجیب و باور نکردنی بر دار شدن سنساره»، «زندگی شاید»، «زخم کهنه قبیله من»، «خواب دریا»، «وین راه بی‌نهایت»، «زخمه بر زخم»، «ما سه تن بودیم چنان که»، «من قاضی‌القضاتم که مرگ مرد مهر کردم به مهر»، «فریادها و نجواهای دختر ترسا»، «حدیث آصف زهرخورده از بهر آن که راست‌کردار بود» و «هنگامه‌ای که آسمان شکافت» اثر نصرالله قادری است.

«غم عشق» در برگیرنده‌ تمامی نمایش‌نامه‌های نوشته ‌شده‌ توسط قادری است که در یک مجلد به چاپ ‌رسیده است. این ۱۴ نمایشنامه بین سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۸ و با محوریت مسائل دینی و مذهبی نوشته شده است.

نصرالله قادری متولد ۲۳ دی ماه سال  ۱۳۳۹ و فارغ‌التحصیل کاردانی بازیگری و کارگردانی تئاتر از مرکز آموزش هنر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ـ کارشناسی‌ارشد ‏کارگردانی تئاتر از دانشگاه تربیت مدرس ـ لیسانس کارگردانی سینما دانشگاه هنر ـ  و دیپلم اقتصاد اجتماعی از ‏دبیرستان هفت تیر؛ سمنان است.

ساختن سه فیلم بلند ۱۶ میلی‌متری با عناوین نبض گل سرخ، برادر برادر و شیخ اشراق و دریافت نکردن مجوز پخش سبب شد که قادری به تئاتر روی بیاورد و تا به امروز در این زمینه فعالیت کند. وی که عضو هیات موسس و هیات‌مدیره کانون ملی منتقدان تئاتر ایران و انجمن قلم است، آثار متعددی را در زمینه تئوری تئاتر نوشته و نیز بیش از ۲۵ نمایشنامه وی تاکنون اجرا شده است. قادری در زمینه تدریس تئاتر در معتبرترین دانشگاه‌های کشور سابقه‌ای طولانی دارد و یکی از باسوادترین و به روزترین مدرسان در زمینه تئاتر است. او منتقدی دانا و تیزبین در زمینه تئاتر نیز هست. فعالیت وی در سال‌‌های اخیر در کنار نویسندگی تدریس، کارگردانی، نمایشنامه‌نویسی و نویسندگی درباره مباحث تئوریک تئاتر را نیز در کارنامه خود به ثبت رسانده است. در نمایشنامه هنگامه‌ای که آسمان شکافت می خوانیم:

مقدمه:
بسم‌الله الرحمن الرحیم ـ‌ ا‌ِذَا السماء‌ُ ان‍ْف‍َط‍َرت‌ْ ـ و اذا ال‍ْکواکب‌َ انت‍َش‍َرت‌ْ ـ و ا‌ِذا الب‍‍ِحار‌ُ ف‍ُج‍ِّر‌َت‌ْ.

به نام خداوند بخشنده مهربان. (ای رسول ما یاد کن روز قیامت را) هنگامی که آسمان شکافته شود و هنگامی که ستارگان آسمان فرو ریزند و هنگامی که آب دریاها روان گردد. «هنگامه‌ای که آسمان شکافت!» روزی خلق شد که اوج غربت و تنهایی‌ام بود و از هر سو بر من می‌تاختند، دوست و دشمن! این برگ سبز حاصل یک «آن» است که در صبحی صادق حالی دست داد و به مقامی رسیدم. بیهوده در پی سندیت تاریخی آن خود را به رنج نیفکنید! این واقعه است و تخیل، همین! همه توان من است در عشقی که به اولاد مولای عدالتم دارم، نه در شأن او. واقعه‌ای را باز می‌گوید که همه می‌دانیم اما از منظر من. یقین دارم که او کریم‌تر از آن است که نپذیرد و تو با چشم دل در او بنگر، نه عقل!
وقتی خواستی به صحنه‌اش بکشانی، روح و جسم را تبرک کن و تنها از او مدد بگیر و هرگز متن را روایت نکن که من کرده‌ام و تو می‌دانی که نمایش عمل است. عمل کن.

«رزاس» می‌گوید:«ای دل من! نمی‌دانی که چه لذتی است در نالیدن! چه روشنایی و سبکی خوب و آسوده‌ای در پی دارد! حتی خدایان می‌نالند. حتی گرگ صحرا می‌نالد!» ناله ضعف و عجز مرد نیست. آن ‌چنان که شیر در شب‌های عظیم کوهستان می‌نالد. آن ‌چنان که علی در شب‌های پهناور نخلستان می‌نالید. این ناله غربت است، گریستن در زیر آوار زندگی کردن! «هنگامه‌ای که آسمان شکافت!» ناله من است. اما از ساحت تکنیک هر ایراد تو، سکوی پرش من است، پس بزرگی کن و از منش دریغ مدار. فقط به یاد داشته باش که اثر را به ذات اثر و از منظر کم‍ّی و کیفی بنگری، نه از دریچه خالق آن! اثر را نقد کن، نه خالقش را. از نیک و بد مردم ایام ننالیم ایشان همه نیک‌اند و بدی از طرف ماست!

رخدادگاه:
کویری تشنه، سوخته، لخت و برهنه! بر دلش گ‍ُله‌گ‍ُله آتش که مرده و فسرده است. شطی از خون تا میانه جایگاه تماشاگران. دو برکه آب، که کف دست آبی دارد و دیگر هیچ. تا بی‌نهایت ظلمت و سیاهی! باد هوهو می‌کشد. بوف شوم می‌خواند. د‌ُهل و کرناها می‌غرند. آسمان به خشم نعره می‌کشد، برق می‌جهد. صدای شیهه اسبی می‌آید.
مردی خمیده، لهیده از دل جمعیت زاده می‌شود. بر پشتش سه ع‍َل‍ْم روییده؛ سبز ـ سفید ـ سرخ. جای‌جای تنش شمع‌هایی می‌گریند، حتی بر سرش! دو شمشیر حمایل دارد. یک پارچه سیاه پوشیده با سربندی سیاه! مشک آبی همراه دارد، پلاسیده.
میانه میدان می‌ایستد. باد زوزه می‌کشد. مرد به خشم شمشیرها را در دل زمین می‌کارد. شمع‌ها را گرداگردش حول دایره‌ای در زمین می‌نشاند. میانه میدان می‌ایستد. به سجده می‌رود. زمین را می‌بوسد. استوار می‌شود. ناگهان نعره می‌زند. پشت به ما می‌نشیند، می‌گرید زارازار! جست‌وجوگر چیزی یا کسی است که نمی‌یابد. سر به سوی ‌آسمان فراز می‌کند که چیزی بگوید، می‌ماند. دردمند در خود مچاله می‌شود. م‍َشک آب را به لب‌های ترک‌خورده‌اش می‌چسباند، آبی نیست. م‍‍َشک را از خشم به سویی می‌اندازد. به یکی از برکه‌ها نزدیک می‌شود. کف دست آبی می‌نوشد. سر به آسمان فراز می‌کند. انگار شکر می‌کند. باز‌می‌گردد در دل میدان، می‌ایستد به تردید. به دوردست‌ها چشم می‌دوزد. پیروزان: اول کلام را متبرک می‌کنم به نام ایزد دادار، که پاک است و مهربان و بخشنده و رحیم. من پیروزانم، از خطه ایران! اینجا میانه میدان بلا ایستاده‌ام! اینجا ط‍ف‌ّ، نینوا یا کرب و بلا! اینجا قیامت است! اینک سلام می‌کنم بر مردی که زینت آسمان‌ها و زمین است. نجوایی با او دارم از سر ارادت، رخصت می‌خواهم. در این بدایت اجازتم دهید پاس بدارم کرامتش را.

ـ لب‌هایت را در حلقوم من ن‍ِه، خود را در من ب‍ِد‌َم تا حیاتم بخشی و جاودان بمانم. ما کالبد یکدیگریم، ما همدیگریم، ما تمام جمعیت مظلومان جهانیم، ما جایگاهمان زمین نیست. ما در این م‍ِلک غریبیم، بی‌کسیم، تنهاییم، بیگانه‌ایم. منم دلی که در رویش امیدوار تو دل بسته است، که به جست‌وجوی تو سر برداشته است. تویی، تویی که اکسیر منی، نبض رگ‌های من، تپش دل من، گرمای تن من، وزن بودن من، مخاطب هر خطاب من، منادای هر ندای من، قامت آرزوی من، پرتو هر شعله من، خر‌ّمی بهار من، سبزی سبزه‌های من، آبی آسمان من، امید من، سرور من، شبیر من! ناگهان به خشم برمی‌خیزد. شمشیرها از دل زمین می‌گیرد و به هر سو یورش می‌برد. سپس آرام می‌گیرد. ای مزدا اهورا، اینک منم پیروزان از خطّه ایران که نامش جاودان باد و قلبش سبز…