محمد مهدی رسولی



 

باد که آمد، از کوه الوند که آمد، صدیقه را، دختر قالیباف ِ محله ی گنبد علویان را از پشت دار قالی برداشت و آورد به خانه ی ابراهیم .

ابراهیم، پسر ِمحمد اسماعیل، روستا زاده ی گریخته از تلخ و ترش ِ روزگار، که به تازگی در کارگاه حلاجی  سر و سامانی پیدا کرده بود ، سفره اش پُر شد از تکه ای نان و لبی خنده.

عروس، صدیقه، که هنوز خواب ِ گل های قالی می دید و تیله ی چشم هایش در پی عروسک ِ پارچه ای ِ خانه ی پدری می دوید ، نقشه ای بر دار ِ قالی نشاند که در آن، یکی بود، یکی نبود ِ من شکل گرفت.

من آخرین فرزند ِ ابراهیم و صدیقه ام. صدای گریه ی دردانه از پشت ِ زمستان ِ هزارو سیصدو چهل ودو به گوش ِ ماه رسید . ماه ، سپید تر از شیر مادر نبود که حلق ِ نوزاد را پُر از نور می کرد.

پدر، نیمه شب، پسر ِ بزرگ ِ خانه را بیدار کرده بود تا نام ِ محمد مهدی را در انتهای قرآنی که سینه ی محمد بود نقش کند. پدر فردای همان روز، در باغچه ی خانه، نهال اناری را نشاند که چرا و چگونه اش راز ِ همه ی سال های زندگی ام شد .

ابراهیم، تا هشت سالگی این سنت را پی گرفت. او هر سال، به وقت تولدم، نهالی را در باغچه می کاشت. حیاط کوچک خانه، انارستانی شده بود که با گلنارهایش می شکفتم و با هر دانه اش، دانه دانه می شدم.

کودکی من از پشت حریری سبز و سرخ عبور می کرد که بادبادک و غنچه از فرازشان به پرواز درآمده بود.

جست وخیز در پشت  بام های  کاهگلی  و پشه بند های تابستان، بسترِ خنک ِپهن شده از غروب، دویدن روی ابرها ی خیس از گریه ی سنجاقک های شیشه ای و پولک های قرمزکه روی بند رخت شعبده می کرد، بازی شبانه ام بود.

خانه پُر بود از آدم، مادر یازده شکم زائیده بود، البته به جز پنج تا  بقیه رفته بودند برایش بهشت را بروبند. عمو رضا و عمو ماشاء الله هم با ما زندگی می کردند، برکت در آسمان خانه می درخشید.

جلیل و خلیل، مهری و زهرا و بعد من  به همراه گلدان سفال ِ آبی و بلبل سرگشته، می شدیم هزار نفر.

هزارنفر، شب و روز در خانه ی چاراتاقی، عشق می خوردند و شوق می نوشیدند.

مهری، خواهر بزرگ تر، لله ی همه ی بچه ها بود. از کوچک و بزرگ را تر و خشک می کرد و بعد دلش را پهن می کرد زیر آفتاب ِ شب تا از چینه ی بخت، مروارید بچیند. این مهربانی ِ مهری، سنت مادر بود، مادر با دقتی عاشقانه، مهربان بود .

خورشید، شب ها از درزِ درب کوچک خانه، به درون می خزید و نفس ِاهل ِخانه، آ ن هزار نفر را گرم می کرد، بعد، به بلبل سرگشته می گفت چشم هایش را در آبی ِحوض بکارد. هر روز صبح، حوض آبی پُر بود از لوبیای چشم بلبلی، خورش ِ روزگار ِ تیله و ماهی و بادبادک.

تابستان ها، حیاط کوچک خانه، محل کشف و اختراع آرزوهای من بود. زیر درختان ِ انار، می نشستم و نگاه را دانه می کردم و در کاسه ی چشم سنجاقک می ریختم.

از تل کوچک خاک، کوهی می ساختم  و از گلنار ِ شکفته بر درخت، یک پری دریایی که لباس گُل گلی پوشیده بود.

عید که می آمد، حوض را آ بی می کردند. در و پیکرخانه بلوری می شد. جعبه های چوبی بنفشه درباغچه همسرایی می کردند.

عید که می آمد، خدا به خانه ی ما می آمد تا گیسوان مادرم را شانه کند، و ریه های خسته از کار حلاجی ِ دوره ی جوانی ِ پدر  را التیام بخشد.

خدا تا آخر سال در خانه ی ما می ماند؛ تا آخر ِخدا.

کودکی من از پشت حریری سبز و سرخ عبور می کرد که خدا و آیینه و باغچه در رقص آن موج می زد.

یک روز صبح، قبل از طلوع ِ چشم ِ قناری در صورت ِباغچه، خدا خندان تر از همیشه، از افق ِ سپید ِکاغذ طلوع کرد. کاغذ سپید و مدادهای دو رنگ آبی و سرخ، قصه ای را آغازکرده بودند که دست های بازیگوش معنی شان را  نمی دانست.

پر رنگ ترین تصویری که به خاطر دارم مربوط به شش – هفت سالگی ام است. خلیل یک ضبط ریل خریده بود و مخمل ِصدای بچه ها را به یادگار در آن ثبت می کرد. ما از مشهد آمده بودیم و من  بر کاغذ، تصویری از نور گیر ِ راه آهن را نقاشی کرده بودم. نورگیر، ستونی ازغبار ِ آمد  و شد مسافران را در فضا شکل داده بود؛ من با صدایی خام و لرزان از شوق، قصه ی به تصویر کشیدن آن ستون نور و غبار را حکایت  می کردم.

زمستان ها در خانه ی چار اتاقی کرسی می گذاشتیم، کرسی، صحنه بود، اتاق کرسی می شد تالار کوچکِ نمایش های من.

اهل خانه دور تا دور می نشستند به تماشا، این مال پنج شش سالگی بود .

کلاس اول راهنمایی اولین کار نمایش ام را به صحنه بردم. یک سیاه بازی بود که در حیاط مدرسه اجرا شد،  فقط برای یک بار، برای شاگردی که خیلی پی درس و مشق  نبود، باغ زمزم شد.

نمایش سال ها با من بود. می نوشتم، بازی می کردم، طراحی صحنه می کردم و…ناگهان دربیست سالگی، بعداز ایفای نقش در یک فیلم سینمایی ، بازی را برای همیشه ترک گفتم.

هیچ وقت در هیچ کجای ذهن ام،  هیچ تصویری  از اسباب کشی از خانه ی چاراتاقی وجود ندارد. گویی ما هیچ وقت از آن خانه نرفتیم. گویی هنوز صدای مهری که استکان ها ی چای را لب شط ِ حوض می شوید و هیاهوی بچه ها که خانه را به غوغا واداشته است، در خط باریکی از زمان جاریست.

پدر، بعد از سال ها دستفروشی، مغازه ای دست و پا کرده بود و درآن پارچه ریخته بود برای فروش. مغازه، چسبیده به خانه یا جزئی از خانه بود. گاهی چند زرع متقال را به تن ِ چوب می کشیدم و درختان ِ خشک را بر آن نقش می زدم، شاید ده ها تابلو با زمینه هایی عریان و فراخ که فقط درختان پاییزی در آن به چشم می خورد، نقاشی کردم .

سالها بعد، آن پاییز ها را نابودکردم،  همه ی آن نقاشی ها را ، چرا که می خواستم نقاشی را برای همیشه ترک گویم ، همان گونه که خانه ی پدری را ترک گقته بودم. (۱۳۶۱)

شعر و داستان با نقاشی آمده بود. عاشق قصه های جلال بودم و چند تایی هم به تاثیر از او نوشتم، سپس آرام آرام به جستجوی شیوه ی روایت و نثر خودم پرداختم. اما هنوز جلال در گوشه ای نشسته بود  و مرا می پایید.

شاید به هوای همین داستان ها بود که خواستم دیکنز شوم. آن وقت ها سیزده چارده سال بیشتر نداشتم. برای دیکنز شدن باید مثل او همه ی شغل ها را تجربه می کردم؛ شاگردی قنادی، صحافی، شکلات سازی، چاپخانه و…

برا ی یک مُهر سازی آرم  می ساختم، کتابفروشی می کردم ، پشت ِ شیشه ی کامیون های خیابان خاوران  می نوشتم: گشتم نبود، نگرد نیست…

آرام آرام، گردش سیب به دور ِ انار شروع شد؛ ماه، موهایش را سر بالا شانه کرد وخورشید درهیئت ِ یک کولی ِ آوازه خوان روی شیشه ی بخار گرفته، یادگاری نوشت… دیکنز در آغوش لالایی های زمان به خواب رفت…

نوبت ادیسون بود. می خواستم مخترع نوعی پاک کننده شوم؛ پولی را که به سختی پس انداز کرده بودم، خرج ِ لوله آزمایش والِن و بشِرو چراغ الکلی و سدیم و یُد  وسولفات آهن و ده ها چیز دیگر شد.

در نیمه شبی از شب های خاکستری، تکه ای سدیم در آب منفجر شد و پلک ام را زخم کرد، پدر بساط آزمایشگاه را  بر چید. صبح ِ فردا ادیسون در باغچه ی کوچک خانه چاراتاقی دفن شد.

یک روز گذشت، دو روز، صد روز، صد سال، هزاران سال بعد، آرام آرام موجودی روشن و بی شکل، از پشت ِ گریه های صبحگاهی سرک کشید؛ عشق آمده بود، پشت چینه های باغچه نشسته بود و به گلنارها رنگ می فروخت، به کاهگل بوی نم باران می بخشید و به ماه ِ شب چارده، آواز جیرجیرک هدیه می داد.

کودکی ِ من از پشت حریر سبز و سرخ ِ سیب و انار عبور کرد. ایستگاه ِ بعدی، ترنم ِ میوه های گس و نورس بود که با وسوسه ی نو برانه ی تمنا، در سبد ِ روزگار چیده شد…

نقاشی و شعر، ما ندگارترین بهانه ی حضور من بودند در اتاق های عبور، راهروهای انار، پله های سیب.

می خواستم نقاش شوم و  شعر ِ بی هندسه ی خانه ی  چار اتاقی، و رویای آن شب ِ زمستانی را نقاشی کنم.

یکی از اقوام، مرا به یک استاد نقاش معرفی کرد تا در آنجا شاگردی کنم ، پادوی کارگاه باشم، قرار بود به استاد نگویم و نداند که نقاشی می کنم. قریب به یک ماه، ظهرها، وقت ناهار که استاد، کارگاه را ترک می کرد، پنهان از چشم او ملحفه از سَرِ سردیس ها و مجسمه های گچی می کشیدم و با شوقی بی پایان بر کاغذ طرح می زدم. قرار ِ نا گفته ی ما برای پایان طراحی، صدای آواز استاد بود که هنگام بازگشت به کارگاه، در راه پله می پیچید. اما یک روز، وقتی از افق یال یک اسب ِ گچی به دشت های بی خبری دوان شده بودم، دو میخ نگاه را پس ِسَرِ خود احساس کردم.

استاد، در سکوت و حیرت، بالای سرم ایستاده بود و مرا می پائید. بی آنکه لب باز کند، کاغذهای طراحی را از دستم گرفت و به آنها خیره شد؛ تا شب هیچ نگفت. فقط هنگام خداحافظی گفت، قراراست از فردا، پسر ِ یکی از دوستانش به جای من به کارگاه بیاید. بغض، مثل پیچک سیاهی گلویم را در خود گرفت و راه را بر هر کلامی بست.

سال ها بعد، یک بار دیگر او را دیدم، در پیاده روی یک خیابان ایستاده بود و به نقطه ای نمی دانم کجا خیره شده بود. به نظرم رسید که سردیس ِ یک اسب گچی را بقل کرده، با قیچی یال هایش را می چیند و روی موهای خود می گذارد. پیر شده بود، بی کودکی، بی اسب و بی عروسک…

پانزده شانزده ساله بودم که اولین کتاب از نوشته ها  و نقاشی ها یم  منتشر شد، ناشر، با نگاه به قد و بالای ریزه میزه ام، البته از سر ِ احتیاط، با من قرارداد ننوشت. مهری به جای من کاغذ را امضاء کرد. پانصد تومان حق التالیف و پنجاه جلد کتاب، بعد از نشر.

پس از چاپ کتاب، چندین سفارش تصویرگری کتاب کودک گرفتم. پوستر و آرم و جلد طراحی کردم.

آرام آرام، خس و خاشاک زمان، آرامش را از چهره ی نقره فام کودکی می زدود. دنیا غمگین و کوکی می شد. عشق، بازنده بود و اشک، غوغا می کرد.

رفته رفته فاصله ام با درس و مدرسه بیشتر و بیشتر شد.

پدر می خواست با سواد شوم، برای خودم کسی شوم، پیش مدیر و ناظم رفت، با من بگو مگوها کرد، التماس کرد، تهدید کرد، فریاد کشید، وعده و وعید داد، اما من ازمدرسه گریخته بودم، برای همیشه.

از مدرسه و نقاشی و خانه گریختم، حجم زیادی از طراحی ها و نقاشی هایم را به واگویه های خشم سپردم. ماه ها در یک پرورشگاه کودکان ِ بی سرپرست زندگی کردم، برایشان قصه گفتم و قصه هایشان را شنیدم. پرورشگاه، دوباره نگاهم را متوجه ی حلقه های مفقوده ی درونم کرد. بار دیگر، نقاشی آمد، اینبار به تاخت، گریخته از غم ِ غریب جدایی و رهاشده دریالِ سرخ فام ِ اسب ِ تشنگی…

حمله ی عراق به ایران و شروع دفاع جانانه ی مردم از انارستان عشق، هوای مرا دیگر کرد. قریب به یک سال در جبهه های غرب بودم. طراحی از شکوه عاشقی، رنگ دیگری داشت که جغرافیای شوق ِ مرا با تمام وجود به خود می خواند.

طراحی و انتشار مجموعه ی سیاه قلم” جُنگ ِجَنگ”، نوشتن چند نمایشنامه، داستان کوتاه و شعر، واندوخته های بسیار از دیده ها و شنیده ها، حاصل روزهاوشب های طلوع از پشت ِ دیواری بود که سال ها نردبام ِ نگاهم را برای نوشیدن ِ قطره ای ابر، به آن تکیه داده بودم.

در منطقه ی باغ کوه زخمی شدم، سکوت و ماندن، مجالی شد برای دوباره اندیشیدن، پس از آن، با نگاهی خواهنده تر،  به منطقه بازگشتم. چندین مجموعه طراحی و چندین تابلوی رنگی، که نمونه هایی از آن درکتاب ” انارستان ” چاپ شده است، ره آورد نوبت دوم بود.

تئاتر فصل دیگری از زندگی است ، تصویر خودآگاهانه ی حیات، که به تصوّر ِ شدن و آغاز ِ بودن معنا می بخشد . تمرین تئاتر و نمایش، مشق ِ بودن است؛ و در یکی از همین جلسات تمرین بود که با ” اشرف طیبی ” آشنا شدم؛ دختری محجوب و آرام که اولین بازی اش را در نمایشی که نوشته بودم، تجربه  می کرد .

همسر ِ دوست و همکارم  را برای گرفتن اطلاعات اولیه نزدِ او فرستادم  تا بپرسد حال و روزش چگونه است و آیا اصلا قصد ازدواج دارد یا نه، قرار بود از من نامی نبرد و فقط اطلاعاتی در این مورد کسب کند، اما در همان لحظات اول همه ی قصه را باز گفته بود.

نمایش به صحنه نرفت، اما من و ” اشرف طیبی ” ازدواج کردیم، آفتاب یکدیگر شدیم و سایه ی هم .

پس از یکی – دو سال، آرام آرام یکدیگر را کشف کردیم. از آن پس، او همچون مادری شریف وهمسری مهربان سایه سار ِ انارستان ِ زندگی ام شد.

اولین نمایشگاه انفرادی از نقاشی هایم در ” خانه ی آفتاب ” برگزارشد که ترکیبی بود از آب مرکبی ها و رنگ روغنی ها. بیشتر ِ این آثار در کتاب انارستان به چاپ رسید. بعد از اولین نمایشگاه، نگاهم به نقاشی حساس تر شد؛ سخت گیرتر شدم، چهار سال بعد، دومین مجموعه آثارم را  در نگارخانه ی سبز  به نمایش گذاشتم. در مجموعه ی دوم، سایه ی نگاهِ نقادانه و تحلیلی از نقاشی خودی و بیگانه بر آثار حس می شد، یا خودم اینگونه احساس می کردم، اما در مجموعه ی سوم به سوی طبیعت شوق بیشتری نشان دادم.

آب مرکب و رنگ های خیس و رقصان روی  کاغذ مرطوب، دوباره مرا به خواب ِ باغچه و خانه ی  چار اتاقی برد.

نمایشگاه پنجم اما یک رجعت ِ دوباره بود. بازگشت به جهانی که عجولانه و نا مهربانانه از کنار آن عبور کرده بودم. حلقه ی مفقوده ای در میان بود که بایستی آن را می یافتم. این بار، اسب های بالدار با صورت های زن، سرشاراز نجابت  مادر ِ زمینی که زایش و برکت را در آغوش داشت با رنگ و بوم همنشین شد. خورشید خانم از پشت ِ کوه هایی که شکل هندسی ِ خود را از دست داده بودند سرک می کشید. اسب های خسته و مهاجر در رنگ های سبز آبی و سرخ، دوان بودند. درهمین مجموعه آثار بود که پرنده ها و ماهیان از آسمان و دریا آمدند و رفیق ِ آهو و سیب و انار شدند.

در آثار بعدی، شکل های تثبیت شده ی آرزوهای رنگین ام، در رفت و آمدی  مدام غوطه می خوردند. این آمد وشد، نه از سر تفنن که از شوقی پایان ناپذیر بر می خاست. عشق به  سرخی ِ عشق، محبت به لبخند سبز دانه، ایمان به  خدای  بی رنگی، و افسون ِ افسانه ی سیب وانار، شوق ِ آدمی حیرت زده است که یکی بود یکی نبودش اینگونه آغاز می شود: یکی بود، یکی نبود، روزی، روزگاری، شوقی آمد از سمت ِ اشراق، از مشرق ِ لبخند ِ خدا؛ که تا هنوز شعله کشید.

 

     آثار منتشر شده محمدمهدی رسولی:

سرزمین سیاه/ ۱۳۵۷

کودکی از اریتره/ ۱۳۵۹

گودالک/ ۱۳۵۹

برپا، برجا/ ۱۳۶۰

نخل های این آبادی دوباره خرما خواهند داد/ ۱۳۶۰

جُنگ جنگ/ ۱۳۶۲

آنها چه گناهی داشتند/ ۱۳۶۲

آنچه قاصد گفت/ ۱۳۶۶

کوی آفاق کجاست/ ۱۳۶۸

صحنه ی محرم/ ۱۳۶۹

از همه رنگ/ ۱۳۷۰

انارستان/ ۱۳۷۱

پری دریایی/ ۱۳۷۶

روزی پرنده ای/ ۱۳۸۱

شوق شرقی/ ۱۳۸۵

صحنه تاریک است نور می آید/ ۱۳۸۷

تیغ و ترنج/ ۱۳۸۷

تو را عشق است/ ۱۳۸۸

آمین/ ۱۳۸۸

روح ریحانی/ ۱۳۸۸

پدر بزرگ همه چیز را نگفته بود/ ۱۳۹۰

بندبازی روی تن آب/ ۱۳۹۰

رقص بسمل/ ۱۳۹۰

جاده ای از ابر/ ۱۳۹۰

سمفونی ماهی های شیشه ای/ ۱۳۹۱

هوای ماریه ابری ست/ ۱۳۹۲

سرودخوان با سروها/ ۱۳۹۲

گزیده آثار/ ۱۳۹۳

آهو درمانی/ ۱۳۹۴

سالشمار

محمدمهدی رسولی

۱۳۴۲       ( پانزدهم  دی ماه ) تولد در محله ی شیرازی تهران

            ۱۳۵۷        انتشار شعر بلند ” سرزمین سیاه “

۱۳۵۸      ( شهریور ) تالیف و تصویرگری کتاب ” کودکی ازاریتره ام “

۱۳۵۸      ( بهمن ) به روی صحنه بردن دونمایش کوتاه به نام  های ” یک آغاز ” و ” زنگ اول “

۱۳۵۹      ( اردیبهشت ) انتشار کتاب ” گودالک “

۱۳۶۰      ( اردیبهشت ) انتشار کتاب ” بر پا ، برجا “

۱۳۶۰      ( خرداد ) ساخت فیلم داستانی ِ هشت میلی متری ” سنگر “

۱۳۶۰      ( شهریور ) ساخت انیمیشن هشت میلی متری ” چشم ها “

۱۳۶۰      ( بهمن ) انتشار کتاب ” نخل های این آبادی دوباره خرما خواهند داد “

۱۳۶۰      ( بهمن ) اجرای نمایش ” بر پا ، برجا ” در آمفی تئاتر ابو ریحان

۱۳۶۱      اشتغال در واحد برون مرزی صدا و سیما به عنوان گرافیست

۱۳۶۲      ( خرداد ) انتشار کتاب ” آنها چه گناهی داشتند “

۱۳۶۲      ( شهریور ) انتشار مجموعه ی طراحی ” جُنگ ِ جنگ “

۱۳۶۳      نوشتن دو اثر برای  صحنه به نام های ” مشکل مش نعمت ” و ” گََُلک بوم “

۱۳۶۴      طراحی و اجرای اولین مجموعه ی تلویزیونی ” چشم چشم ، دو ابرو “

۱۳۶۵      ( مرداد ) نگارش تله تئاتر ” یک خانه ، یک نخل “

۱۳۶۵      ( آذر ماه ) نگارش نمایشنامه ” چکه ، صدای دریا “

۱۳۶۶      نگارش نمایشنامه ” کوی آفاق کجاست ” و انتشار مجموعه داستان ” آنچه قاصد گفت “

۱۳۶۷      طراحی و نگارش مجموعه تلویزیونی ” جُنگ سبز “

۱۳۶۸      ( آذر ) برگزاری اولین نمایشگاه انفرادی نقاشی در خانه ی آفتاب

۱۳۷۰      ( فروردین ) انتشار کتاب ” از همه رنگ “

۱۳۷۰      ( خردا د ) تصویرگری کتاب ” خانه ی رنگین کمان “

۱۳۷۱      انتشار کتاب انارستان ( مجموعه نقاشی )

۱۳۷۲      ( اردیبهشت ) برگزاری دومین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه ی سبز

۱۳۷۲      شرکت درپنج نمایشگاه گروهی داخلی

۱۳۷۲     ( آذر ماه ) برگزاری سومین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه ی سبز

۱۳۷۲     شرکت در نمایشگاه کاریکاتور ( فولینو – ایتالیا )

 ۱۳۷۳     شرکت در دو نمایشگاه گروهی داخلی

             ۱۳۷۳     شرکت در نمایشگاه تصویرگری ( نوما _ ژاپن )

۱۳۷۳     شرکت در نمایشگاه تصویر گری ( براتیسلاوا )

۱۳۷۳     نگارش نمایشنامه ” تیغ و ترنج “

۱۳۷۳    (زمستان) تصویرگری جزء سی ام قرآن کریم

۱۳۷۴    ( بهمن ) نگارش و کارگردانی مجموعه تلویزیونی ” مداد سبز “

۱۳۷۵    ( اردیبهشت ) برگزاری چهارمین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سبز

۱۳۷۵    ( بهمن ) نویسندگی و کارگردانی مجموعه تلویزیونی”یک چشم آلبالو ، یک چشم گیلاس “

۱۳۷۶     برگزاری پنجمین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سبز

۱۳۷۶    ( آبان ) انتشار آلبوم نقاشی ” پری دریایی “

۱۳۷۶     ساخت دو برنامه ی تلویزیونی برای شبکه دو

۱۳۷۷     طراحی و کارگردانی مجموعه ی تلویزیونی” اکسیژن”

۱۳۷۸     ( بهار )  ساخت دو فیلم داستانی به نام های ” انجیر و آفتاب ” و ” سرودی برای آفتاب”

۱۳۷۸     ( تابستان ) نگارش فیلم نامه ” روح الله ، پسر ایران “

۱۳۷۸     ( پاییز ) طراحی و ساخت مجموعه تلویزیونی ” آب “

۱۳۷۹     ( تابستان ) طراحی و ساخت مجموعه تلویزیونی ” تربت “

۱۳۷۹     ( پاییز ) طراحی و تولید تله تئاتر ” پرتقال بنفش “

۱۳۷۹     شرکت در سه نمایشگاه گروهی نقاشی

۱۳۸۰     طراحی و ساخت مجموعه ده قسمتی ” راه شیری “

۱۳۸۱     برگزاری ششمین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه ی شخصی

۱۳۸۱     طراحی و ساخت مجموعه تلویزیونی ” به من بگو حسین “

۱۳۸۱     انتشار آلبوم نقاشی ” روزی پرنده ای “

۱۳۸۲    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی” آنها که مانده اند “

۱۳۸۳    تاسیس نگارخانه ی رسولی

۱۳۸۳    ( آذر) برگزاری هفتمین نمایشگاه انفرادی در نگارخانه ی رسولی

۱۳۸۳     طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” سبزتر از سرخ”

۱۳۸۳    شرکت در سه نمایشگاه گروهی

۱۳۸۴    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” عکس و مکث”

۱۳۸۴    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” به آینه نگاه کن”

۱۳۸۴    شرکت در چهار نمایشگاه گروهی

۱۳۸۵    ( دی ) شرکت در نمایشگاه گروهی هامبورگ

۱۳۸۵    شرکت در اکسپوی چین

۱۳۸۵    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” موج نور”

۱۳۸۵    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” واگویه”

۱۳۸۵    انتشار کتاب ” شوق شرقی “

۱۳۸۶    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” راز درخت سخنگو”

۱۳۸۶    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” اسرار اتاق آبی”

۱۳۸۶    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” آبنبات تلخ”

۱۳۸۵    طراحی وساخت مجموعه تلویزیونی ” یک فنجان فیل”

۱۳۸۷    به پایان رساندن” یک رساله عاشقانه در باب نقطه و خط”

۱۳۸۷    انتشار مجموعه ی هفت نمایشنامه تحت عنوان “صحنه تاریک است، نور می آید”

۱۳۸۸    انتشار مجموعه ی اشعار تحت عنوان “تو را عشق است”

۱۳۸۸    شرکت در سه نمایشگاه گروهی نقاشی

۱۳۸۸    انتشار فیلمنامه “روح ریحانی”

۱۳۸۸    ( بهمن) برگزاری هشتمین نمایشگاه انفرادی در “آرت سنتر”

۱۳۸۹    انتشار کتاب “آمین” (برای نوجوانان)

۱۳۸۹    انتشار رمان ” رقص بسمل”

۱۳۸۹    انتشار “بند بازی روی تن آب”

۱۳۸۹   “آمین”  کتاب تقدیر شده ی بیست و هشتمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران

۱۳۸۹    شرکت در سه نمایشگاه گروهی

۱۳۹۰    شرکت در دو نمایشگاه گروهی

۱۳۹۱    برگزاری دهمین نمایشگاه انفرادی در گالری آب

۱۳۹۲    برگزاری یازدهمین نمایشگاه انفرادی در فرهنگسرای نیاوران

۱۳۹۳    انتشار کتاب گزیده آثار نقاشی/ نشر نظر                                                          ۱۳۹۳    برگزاری دوازدهمین نمایشگاه انفرادی در گالری ساربان

۱۳۹۴    انتشار مجموعه شعر” آهودرمانی”

۱۳۹۴    دریافت جایزه بهترین نقد و تحلیل سینمایی ازجشنواره ققنوس