قصه‌ای دخترانه که رنگ واژهایش صورتی‌ست!

جولای 6, 2020


همیشه نوشتن برایم هیجان انگیز و دوست داشتنی بوده است. حرف هایی که کنار هم کلمه می شوند. کلماتی که چون رودی خروشان جاری می شوند تا قصه ای بسازند. آن قدر جاری که گاهی می خواهند از قلبم بیرون روند.

چنین دیدم همین گونه آغاز شد.

وقتی تسلیم این جاری معصومانه شدم، تصمیم گرفتم، آرام و بی صدا، فقط از یاسمن بنویسم. قصه‌ای دخترانه که رنگ واژهایش صورتی باشد و بوی گل یاس دهد. 

نشد… مصطفی نگذاشت.

 مصطفی نمی خواست تن قصه ام آسوده باشد. کلمه ها را جان دیگری داد. جانی که بتوان با آن منزل ها را پیمود. نمی دانم مصطفی از کجا به قصه ام آمد، اما همه جا بود. کنار تمام تصویرها. با دستی روی سینه اش وسری که کمی خم شده بود و لبخندی که تلخی کلمه ها را می گرفت. جوان بود و پر انرژی و پر از ایده ای نو. خانه در دامنه ی آتشفشان داشت. با دوربینی که آرمانهایش را از پشت آن می دید.  

مصطفی که رفت. دیگر قصه، قصه ی من نبود. آنقدر کلمه ها آشفته شدند که دیگر نتوانستم از یاسمن بنویسم.

در نوشتن این « چنین دیدم»، رنج های بسیاری بردم. رنج هایی که گاه قلمم را از نوشتن باز می داشت. نوشتن از جنگ، آن هم جنگی که آتشش، کمی آن سوتر شعله می کشید، کار آسانی نبود. و اگر نبود مهربانی مصطفی هایی که در این راه جاودانه شدند، این مهم برایم محقق نمی شد. 

چنین دیدم، داستان مستندی است که مصطفی شروعش کرد تا من تمامش کنم… 

 مستند را نوشتم. کلمه ها را تصویرکردم . تصویرهایی که قهرمانان داستان دیده اند. در هر صحنه پلانی را نشان دادم. با همان جزییاتی که می توان از پشت دوربین دید.

اضطرابی که در هر پلان از این مستند جاری است از جنس همان ترس های واقعی است. ترس هایی که جنگ به جان آدمها می اندازد.  

جنگی که به بهانه خلافت اسلامی در شامات رخ داد، قطعا در وسعت و نوع درگیری ها از کم نظیر ترین جنگ هاست. درگیری های تن به تن، رنج های اسارت و غم های آسیب دیدگان جنگ. این ها برجسته ترین صحنه ها، در مورد این جنگ تاریخی از زاویه دوربین این داستان است. جنگی که اگر نبودند جهانمردانی که برای دفاع از مرزهای بشریت در مقابل تحجر و تزویر در آن وارد شدند، معلوم نبود آتش آن دامن گیر چه تعداد دیگری از انسانهای بی دفاع شود.

«چنین دیدم» داستان خانواده ای است که به ناگاه درگیر این جنگ می شوند. با سفر پدر به سوریه برای اتمام مستندی که با شهادت مصطفی ناتمام مانده است.  از نیمه ی داستان،  با دو راوی موازی روایت می شود. روایت مادر  (سوسن)، از تلاش هایش برای پر کردن جاهای خالی در روزهای نبودن پدر، و روایت پدر (حمید)، از صحنه های جنگ و اسارت به دست داعش.

حمید، مستند ساز حیات وحش است. در آغاز داستان سوسن، حمله‌ی گرازها به حمید را برایمان روایت می کند. روایتی تلخ و دردناک.

دوستی حمید و مصطفی، او را به ساختن مستندهای اجتماعی و در نهایت به میانه ی جنگ می بَرد. 

محاصره ، زخمی شدن ، پنهان شدن در خانه ی یک داعشی، اسارت …

 در همه ی این صحنه ها حس داستان، همان حس نفس گیرماندن در زیر چنگال گراز است.

سوسن،  بازمانده جنگ ۸ ساله ی ایران و عراق است، در پرورشگاه بزرگ شده و به قول خودش «هنوز هم همانجاست». روزهای بودن و نبودن حمید، به روایت اوست. ستون خانه ای است که مردش برای آرامشش از او دور شده است.

روح انگیز به قول خودش «تنها فامیل درست و حسابی» خانواده است که در روزهای نبودن برادر، همسر و دخترش را یاری می دهد. پرورشگاهی را اداره می کند ، که سوسن داوطلبانه برای بچه هایش مادری می کند.  

از جهت دیگر، داستان «چنین دیدم»، داستان بزرگ شدن یاسمن است،  بلوغی همراه با رنج فراق پدر. با فرازهایی از کتاب « نامه های بلوغ، استاد علی صفایی». که پدر در شب تولد یاسمن به او هدیه می دهد. پدر در هنگام حضور در خانواده، دغدغه ی رابطه صمیمانه و تاثیرگذار با دخترش را دارد. اما با سفر به سوریه جای خالی او به رابطه ای قلبی و عمیق با یاسمن تبدیل می شود . همچنین غیبت پدر، به دریافت های تازه ی او از حقایق زندگی منجر می شود. دریافت هایی که برای او  نوعی بلوغ فکری به ارمغان می آورد.

خواننده در خوانش داستان، قدم به قدم با این دریافت ها و حرکت یاسمن در دنیای جدیدش، همراه می شود. 

این بلوغ دردناک در همه ی شخصیت های داستان جاری است و هر یک به درک تازه ای  از حوادث اطرافشان می رسند.

«چنین دیدم » راوی داستانهای بسیاری است. داستانهایی که موازی  با  داستان اصلی، صحنه های رنگارنگی را نشان می دهند.

 سرنوشت کودک بی سرپرست افغان در پرورشگاه روح انگیز، تقابل یاسمن با دوست صمیمی اش در واکنش به سفر پدر به سوریه و جدایی از او، سرنوشت نامعلوم دوست یاسمن.

 برخورد حمید با زینت در خانه داعشی … روایت تک تیرانداز داعش .. . روایت اسارت حمید و…

همه گوشه ای از تصاویر این مستند هستند. تصاویری که همراه با لبخندها و اشک ها روایت شده اند.

باشد که قبول حضرتش افتد و توشه ی راه شود، ان شاالله… 

منبع: الف