سانتاماریا ۱ (داستان)

سید مهدی شجاعی 
موضوع
نویسنده
تاریخ چاپ
1395
تعداد صفحات
416  صفحه
قطع
رقعی 
نوبت چاپ
سیزدهم
قیمت
250000 ریال
افزودن به سبد خرید


سانتاماریا (جلد اول) مجموعه ی چهل داستان کوتاه از سید مهدی شجاعی است . داستان های کتاب به دو بخش تقسیم شده اند: دوره ی ۶۷-۷۷ و دوره ی ۶۷-۵۷. داستان‌های هر دوره کاملا منطبق بر فضای حاکم بر اجتماع،‌ دغدغه‌ها، افق‌ها، نگرانیها و روزهای آن سال‌هاست. در دوره ۵۷ تا ۶۷ بیشتر با ادبیات دفاع مقدس مواجهیم. رشادت‌ها و مردانگیها. ایثارها و ازخود گذشتگیها… شهید و کمی جلوتر خانواده شهید. ارتباط معنوی و معنایی شهید و اطرافیانش. و دغدغه‌های اجتماعی آن دوران به عنوان زهد پذیری و زهد گریزی و … در دوره ۶۷ تا ۷۷ با نگرانیهای جدید نویسنده روبروییم. انتقاد به شیوه مدیریت،‌ سوء استفاده‌ها، سوء مدیریت‌ها و … دغدغه‌های نویسنده دیگر شهادت و مردانگی نیست، شهادت گریزی و نامردی است. نویسنده ذره‌بین خود را در سال‌های ۵۷ تا ۶۷ روی دل و احساس مردم گذاشته بود،‌ اما در دهه بعدی نویسندگیاش نگاهش را کمی بازتر نوشته و به روابط آدم‌ها از دو به دو تا کلان پرداخته. نگاهی که رنگ و بوی زنگ خطر برای بیماریهای اجتماعی داشتند و بسیاری که درک افق دید او را نداشتند برآشفتند و شکایت‌هایی هم شکل گرفت… در سانتاماریا داستان‌هایی است که به نظر بسیاری از کارشناسان معیار ادبیات داستانی بعد از انقلاب است،‌سنگین و متین و کار درست،‌ شاید مثل: شیرین من بمان، قابیل ۱۹۹۶، ماه‌جبین، کار ناتمام و دزد ناشی… داستان های بخش ۷۷-۶۷ عبارتند از: ماه جبین، شیرین من بمان، برای زندگی، پارک دانشجو، ویروس، دزد ناشی، کارِ ناتمام، شازده، قابیل ۱۹۹۶، طوقی از تاول، زیر دوش دیدم، افسانه، شکیبا، سانتاماریا و داستان های آخرین دفاع، امروز بشریت، آب در لانه، یکی بیاید مرا تحویل بگیرد، با یه جنگ چطوری؟، حساب پس انداز، راه خانه کجاست؟، کسی که آمدنی است، دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز، آبی، اما به رنگ غروب، راز دو آینه، آن شب عزیز، آرامش قهوه ای، بغض آینه، امضاء، ضریح چشم های تو، مرا به نام تو می خوانند، تویی که نمی شناختمت، دیدار معشوق، عشق چه رنگی است؟، خالد، بیست و یک سال تجربه، ناخلف، شکار شکارچی، چوب کاری، تو گریه می کردی در بخش ۶۷-۵۷ آمده اند. :متن زیر از کارِ ناتمام انتخاب شده است باور بفرمایید اشتباه می کنند آنهایی که گمان می کنند من دیوانه شده ام. اصلاً این طور نیست. خود و خدایی اگر من دیوانه بودم با شما که یک گزارشگر ناقابل بیشتر نیستی، می نشستم اینطور مؤدبانه حرف بزنم؟! اصلاً من چگونه می توانم دیوانه باشم در حالی که سر جمع فقط پانزده نفر را کشته ام؟! سن من و شما اقتضا نمی کند. می گویند در قدیم یک چیزی بوده به اسم «عقل» که خیلی از مردم داشته اند و از آن استفاده می کرده اند. حالا با این پیشرفت و تکنیک و تمدن جدید، کمتر کسی را پیدا می کنید از این وسیله استفاده کند. ضبط صوتت را خامو ش نکن جوان! چشم! الآن می روم سر اصل مطلب، ولی خودمانیم ها، جسارت نباشد، تو هم عجب خری هستی که این وسط دنبال حادثه می گردی